Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie First Birthday tickers روزانه 178 - خاطرات روزانه یلدا و یاشار
X
تبلیغات
رایتل

خاطرات روزانه یلدا و یاشار

ماجراهای زندگی یلدا و یاشار

روزانه 178

خیلی وقته که می خوام یه دل سیر بنویسم اما از وقتی بلاگ اسکای لباس جدیدشو پوشیده بهم اجازه نمی ده بنویسم ... تا میام بنویسم بعد از یک خط نوشتن قفل می شه و دیگه نه کلمه ای می نویسه و نه حتی پاک می کنه و تنها کاری که می شه کرد اینه که پست را ارسال کنی الانم دارم توی ورد می نویسم ... اما این کاری نیست که دوستش داشته باشم ... من دوست دارم تو وبلاگم راحت بنویسم و همون موقع هم بفرستم نه اینکه یه جای دیگه بنویسم و بعد بفرستم امتحانام دو شنبه تموم شد و من راحت شدم . با خواهرم قرار گذاشتیم هر روز به هم میل بزنیم و این خیلی حس خوبیه بابان رفته بود ماموریت یه روزه به خاطر همین به مامانم اصرار کردم سه شنبه از سر کارش بیاد خونه ی ما ، اونم چه خونه ای افتضاح و کثیف . ساعت 2 رسیدم خونه ، ناهار خوردم و افتادم به جون خونه... راس ساعت 4 هم مامانم اومد ... خلاصه یکم حرف زدیم و کلی عکس بهش از گذشته ها نشون دادم و بعدش هم یکم رفتیم همین دورو برا قدم زدیم و مغازه ها رو نگاه کردیم . و برگشتیم خونه ، برای شام هم خمیر پیراشکی داشتم ، مواد توش هم داشتم بنابر این پیراشکی درست کردم و حدودای 12 بود خوابیدیم . چهارشنبه یاشار قرار بود با دوستاش بره پارک آبی ، ساعت 3 اومد خونه و ناهار خورد و وسایلشو جمع کرد و حدودای 5 رفت . واقعا که روز عالی ای بود ، شدیدا نیاز به یک روز خلصه داشتم ، کلی تو اینترنت بدون دغدغه امتحان و شام و ناهار گشتم ، بعدش یکم به خودم رسیدم و اپیلاسیون مختصری کردم . مدت ها بود ، شاید حدود یک سال بود که دلم می خواست روی شال هام با رنگ طلایی طرح بکشم . گشتم طرح هامو پیدا کردم دست به کار شدم . فقط بدیش این بود که حس می کردم نور کمه و زود خسته شدم . بعدش هم یه شام خوشمزه برای خودم درست کردم ، پاستا با یه عالمه پنیر پیتزای خوشمزه و بعدش هم داشت خوابم می گرفت که حیفم اومد بخوابم و فیلم اینجا بدون من رو که خیلی وقت بود گرفته بودم و می خواستم ببینم نگاه کردم . راستش خیلی دوستش نداشتم طلا و مس را خیلی بیشتر دوست داشتم . توی این فیلم خیلی غم بود ، خیلی استرس بود . اما در کل خوب بود . بعدش هم که دیگه ساعت 11:30 بود و رفتم خوابیدم . یاشار هم حدودای 12 اومد و اونم حسابی خسته بود و زود اومد خوابید . 5 شنبه هم بقیه ی طرحمو روی شالم کشیدم و یکم خونه رو تمیز کردم و ناهار پختم و شب هم رفتیم خونه ی مامان و بابای یاشار از چند رو قبل با مامانم و زن داداشم قرار گذاشته بودیم که جمعه صبح بریم استخر ، صبح زود پاشدم و رفتیم رای دادیم و بعدش هم رفتیم استخر . بعد از مدت ها می رفتم استخر خیلی خوب بود و حسابی تخلیه انرژی شدم . شنبه هم که صبح رفتم سر کار و هی انتظار و انتظار برای همون چیزی که همتون می دونین و صد بار درصد گرفتیم و انتظار کشیدی تا بالاخره اعلام شد ... هر چند که فکر نمی کنم خیلی هم بتونن کاری بکنن اما همین که وضه از این بدتر نشه خیلی خوبه ... کلی هم تو ف ی س بوک ، جوک های خنده دار خوندیم و خندیدیم و بعدش هم که با برادرم و خانومش رفتیم بیرون و مثل بقیه آدما کلی شادی و خنده و ... این حس شادی ای که بین مردم بود بعد از سالها خیلی قشنگ بود و بیشتر از هر چیزی به آدم انرژی و امید می داد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 16:22  توسط یلدا  |  1 نظر