Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie First Birthday tickers روزانه 198 - خاطرات روزانه یلدا و یاشار
X
تبلیغات
رایتل

خاطرات روزانه یلدا و یاشار

ماجراهای زندگی یلدا و یاشار

روزانه 198

بالاخره بعد از اون مریضی یه روز اینقدر سرفه کردم که مجبور شدم برم دکتر ... یه آمپول زدم و یه داروهایی داد برای باز شدن برونش و یک آنتی بیوتیک ... چند روزی خوردمشون و بهتر شدم اما یکم سرگیجه و گنگی برام ایجاد می کرد ... اون آنتی بیوتیکه که دیگه نگو ، همش گشنم بود یعنی کلا سیر نمی شدم و خیلی حس عجیبی بود برام چون من کلا زیاد غذا خور نیستم و این اولین بار بود چنین حسی را تجربه می کردم ، واقعا سیر نمی شدم ها !!! بعدا مطالعه کردم دیدم باکتری هایی که پیغام سیری را به مغز می دن هم از بین می بره !!! کلا تجربه ی خنده داری بود ...

چند وقتی بود خیلی دلم می خواست بچه دار بشم ... کلی هم با یاشار حرف زدم تا راضی بشه... بعد گفتم در اولین قدم خوبه برم یه سری به یک دکتر زنان بزنم و آزمایشات لازم را بدم .... خلاصه که شنبه رفتم دکتر و خانوم دکتر گفت همه چیت خوبه و برام آزمایش نوشت ، دفترچه یاشارم بردم که اونم بالاخره بعد از 33 سال یه آزمایش خونی بده !!! بعد هم خانوم دکتر گفت اصلا هم منتظر جواب آزمایشا نباش هر مشکلی باشه با دارو حلش می کنیم ... اما دقیقا از لحظه ای که از مطبش اومدم بیرون بشدت منصرف شدم ... اصلا ترسیدم از تصمیمم ... بعد از ده سال زندگی دو نفره تصمیم به سه نفره شدن یه جوره وحشتناکی سخته ... البته من کلا باید منتظر بیمه تکمیلیم هم باشم و در حال حاضر کلا منصرف شدم و یاشار هم از انصراف من بسیار خوشحال !!! به نظر شما چیکار باید باید کرد ...

دیروز صبح رفتیم آزمایشگاه مسعود ، چقدر مجهز و مدرن بود و چقدر سریع کار راه می انداختن !!! خیلی خوشم اومد ازش ... کلی خون گرفت ازم سه شیشه بزرگ و یدونه باریک و بلند ... از یاشار اما دو شیشه بزرگ و یک شیشه بلند ... بعد جناب یاشار خان اومدن خونه خوابیدن تا ظهر ... بعدش هم رفت برای خودش همبرگر خرید از برگر ذغالی ... اومدیم خونه هی گفت منو بردی آزمایشگاه ، من حالم بده و حالت تهوع دارم و ... ، هی بهش می گم چه ربطی داره خب از من که بیشتر خون گرفتن من حالم خوبه ... خلاصه تا شب هی حالش بدتر شد ... حالت تهوع شدید و معده درد و ... گویا مسموم شده بود ... دیگه تا صبح نخوابیدیم ، دکتر هم نمی اومد که !!! یه پاش تو توالت بود تا صبح ... نزدیکای صبح یکمی آروم تر شد اما تب داشت و تن درد شدید .. دیگه منم نرفتم مدرسه و موندم پیشش هی براش غذا درست کردم و دادم کم کم بخوره !!! هنوزم دراز کشیده جلوی تلویزیون !!! 

اینم از ماجرای امروز ما !!! بهش می گم نکنه تو حامله شدی 


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393ساعت 19:16  توسط یلدا  |  4 نظر