Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie First Birthday tickers روزانه 225 -تولد پسرم - قسمت پنجم - خاطرات روزانه یلدا و یاشار

خاطرات روزانه یلدا و یاشار

ماجراهای زندگی یلدا و یاشار

روزانه 225 -تولد پسرم - قسمت پنجم

زمان خیلی خیلی زود می گذره ... امروز پسرم دو ماهه شد به همین زودی ... خودم باورم نمی شه 

پنج شنبه باید برم برای واکسنش ... چهارشنبه ها می رم سر کار وگرنه امروز یا فردا وقتش بود ... 

بریم به ادامه ی داستان تولد پسرک 

همه ی اتفاق های گذشته تا ساعت حدود ده و یازده بود ... بعدش همه کم کم رفتن و فقط مامانم و خواهرم و یاشار موندن 

کم کم شدت درد ها خیلی بیشتر می شد ... همه می گفتن درد سزارین با مسکن آروم می شه و خیلی آزار دهنده نیست ... اما دردهای من اصلا مربوط به جای عمل نبود ... با توج به انقباض های رحمی ای که داشتم و اینکه فسقل حسابی شیر خورده بود دردهای شدید انقباض رحم بود که مثل درد زایمان طبیعی بودن اما قطعا نه به اون شدت اما امونمو بریده بودن ... خانوم پرستار برای پتدین آورد ولی دریغ از کم شدن دردها ... خونریزی هم که داشتم به طرز وحشتناک ... و هر چند وقت یکبار باید یه کارایی می کردم که خون ها خارج بشن که اونم خودش خیلی درد داشت و تازه هر چند وقت یکبار هم پرستارا می ریختن سرم که شکممو فشار بدن تا خون ها خارج بشن ... بدترین قسمت اون روز همین بخشش بود ... 

یاشار دستمو گرفته بود و هی مراقبم بود ... از درد خیس عرق بودم ... روز قبلش موهامو سشوار کشیده بودم و کلی برای خودم شاد بودم ... اما اینقدر عرق کردم که دیگه چیزی ازشون باقی نموند ... کولر هم روشن بود و نمی شد بیشتر از این اتاقو سرد کرد چون بچه اذیت می شد ... یاشار هی موهامو می داد عقب و بادم می زد ولی من داشتم می مردم واقعا ... 

چیزی هم نمی شد بخورم و دلم هم نمی خواست چیزی بخورم ... سعی کردم یکمی بخوابم و فقط تونستم چشم هامو ببندیم ... بعد از ظهر وقت ملاقات ساعت 2 تا 4 بود ... دوباره مادرشوهر و پدر شوهر اومدن و این بار با برادرشوهر ها ... به منم مسکن زده بودن و با وجود کلی خونریزی اصلا هوشیار نبودم ... کلا گیج گیج بودم ... اومدن و زود هم رفتن 

پدر هم صبح مامانم و خواهرم را گذاشته بود و رفته بود سر کار ....اونم اومد و من باز هم گیج گیج بودم ... 

یاشار کلی پول به نگهبانی دم در داده بود تا هواشو داشته باشه ولی بازم بیشتر از ساعت 6 بهش اجازه ی موندن ندادن ... قرار شد شب خواهرم بمونه پیشم ... دلم نمی خواست یاشار بره ... نه با مامانم اونقدرا راحت بودم و نه با خواهرم ... 

پرستارا گفتند که دیگه کم کم می تونم مایعات بخورم و باید نسکافه و آب کمپوت گلابی بخورم ... یاشار هم بدو بدو  رفت کلی از این خرت و پرت ها خرید و آورد... 

یعنی یاشار تو هفته ی اول تولد پسرک اینقدر بدو بدو کرد و کم خوابید و استراحت کرد که حد نداره ... له و لورده شده بود بنده خدا ... منم که از اون داغون تر ... بقیه هم عوض کمک فقط بار اضافه می کردن ... 

خلاصه که مامانم و بابام و یاشار رفتند و من موندم و خواهرم و یه پسرک خیلی کوچولو ...

دامه دارد ... 


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1394ساعت 10:06  توسط یلدا  |  5 نظر