گاهی وقتا آدما خیلی غصه می خورن از اینکه یه
فکرایی مدت ها تو سرشون بوده و حالا می بینن همش نقش بر آبه ... یه وقتایی فکر می
کنی عضو یه خوانواده هستی و همونطور که تو به دو نه دونه شون عشق می و رزی و از ته ته دلت دوستشون
داری با ناراحتی هاشون تا مدت ها غمگینی و از شادیشون حسابی شاد می شی و هر روز کلی
آرزوی خوب بدرقه ی راهشون می کنی ، اونا هم تو رو دوست دارن ، تو رو جزو خانواده ی
خودشون می دونن و براشون غریبه نیستی ! اما وقتی می فهمی که اینطور نیست و اونا
بعد از این همه سال تو رو هنوز یه غریبه می دونن که از همه ی غریبه ها غریبه تری ،
دلت می شکنه ، و اونوقته بغض گلوتو می گیره و اشکات دونه دونه پایین می ریزن . و
هی با خودت فکر می کنی آخه چرا ؟ و با خودت فکر می کنی که حتما اشتباه از من بوده
، که نتونستم توی این سال ها دوستیم رو بهشون ثابت کنم و محبتم رو تو دلشون جا بدم
، یا اینکه توقعم زیاده که یه خانواده که سابقا دور هم جمع بودن بخوان به این زودی
ها منو هم جزو خودشون بدونن . اما بعدش دوباره با خودت فکر می کنی که نه مساله
اینم نیست چون تازه وارد تر ها تونستن راهی توی دل اونها باز کنن و این فقط و فقط
تویی که هنوز عضو این خانواده نیستی ... ، و هر جور می خوای دلت رو آروم کنی که ای
بابا خوب تو که زیاد پیششون نیستی حتما دلیلش همین بوده ، دلت قانع نمی شه که نمی
شه ، یعنی فقط منو به اون اندازه ای دوست دارن که پیششون هستم ؟! که کمکشون هستم ،
خب پس یعنی اصلا حسی که من نسبت به اونا دارم با حس اونا نسبت به من فرق داره ،
توقعم زیادی بالاست ، باید خودمو اصلاح کنم .
هر چی بیشتر فکر می کنی بیشتر دلت می شکنه ،
چطور تو توی تموم این مدت فکر می کردی این حست یه حس دو طرفه است ، چرا تو همه جا
از خودت و وقتای اضافت و اطرافیانت برای بهتر شدن اوضاع خانواده ی خیالی ات هر
کاری کردی ، مگه غیر از اینه که فکر می کردی دیگه عضو این خانواده هستی ، یه عضو
واقعی ، نه یه بچه سر راهی !!!
و اینجور وقتا ، وقتی می فهمی که تو هنوز و
همیشه همون بچه سر راهی هستی که دیده نمی شه ، دلت می شکنه !!!
قصه ی من شده مثل قصه ی اون بچه ای که مامان و
باباش می رن سفر و برای همه سوغاتی میارن حتی برای بچه های همسایه ، اما چون یکی
از بچه ها دورتره و کمتر می بیننش براش سوغاتی نمیارن و وقتی اون بچه میاد و می
فهمه غصه می خوره خب ... تو دلش می گه چقدر زود از یادشون رفتم ! به خصوص که بچه
های همسایه هی ازش بپرسن که برای تو چی آوردن و وقتی بگی هیچی یه جوری نگات کنن و
دلشون برات بسوزه و تو دلشون بگن بیچاره !!! آخی آخه چرا ؟
آدم اعضای خانواده اش رو همیشه یادش می مونن
حتی اگر کمتر ببینتشون ، اونوقت وقتی می خواد کاری بکنه اول یاد اونا می افته ،
اول برای خواهر و برادر و دوستای نزدیکش سوغاتی می خره و این وسط قطعا اگر برای
همسایه ها هم سوغاتی خرید محاله که دوستای
نزدیکترش رو یادش بره ، اما من فهمیدم که از همسایه های تازه وارد هم غریبه ترم ،
از اونایی که از من هم کمتر دیده می شن غریبه ترم .
و فهمیدم بی خودی برای خودم فکرای قشنگ قشنگ
نکنم ، بچه سر راهی هیچ وقت عزیز دل پدر و مادر نمی شه ! باید به فکر خودم باشم ،
باید ...