Lilypie Angel and Memorial tickers Lilypie First Birthday tickers خاطرات روزانه یلدا و یاشار
X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

خاطرات روزانه یلدا و یاشار

ماجراهای زندگی یلدا و یاشار

روزانه 231

برای خرید وسایلش که رفته بودیم به بابا گفتم کالسکه نمی خوایم . چون طبقه چهارم هستیم و سخته ... بعد آغوشی گرفتم و فکر کردم حالا حالا ها می شه ازش استفاده کرد ... اما خدا رو شکر و خدارو هزاران بار شکر از ماه دوم پسرک هی تپل و تپل تر شد و نمودارها را در نوردید و من کم کم  تو بغل کردنش کم آوردم ... 

این شد که جمعه باز با بابا و مامانم رفتیم بهار و براش کالسکه و چند دست لباس گرفتن ... خوبیه یکی یدونه بودن همیناست دیگه ... 

حالا از شنبه عصر ها که هوا کمی خنک تر می شه می بریمش گردش با کالسکه ... وقتی می خواستیم بگیریم می ترسیدم که نکنه توش نشینه چون اصولا خیلی ادا و اطوار داره و همش می خواد تو بغل من باشه ... اما کلی کیف می کنه و لم می ده و آدما رو نگاه می کنه ... گاهی هم بیسکوییت می خوره و از خودش صداهای جور واجور در میاره 


+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 14:08  توسط یلدا  |  3 نظر

روزانه 230

سلام  دوباره به روی ماه همتون 

من به شدت با پسرک مشغولم و واقعا هیچ وقتی برام باقی نمی مونه ... حتی گاهی ناهار و صبحانه هم تند تند و سرهمی می خورم ... شیطون شده حسابی ... همش ذر حال بدو بدو و سرک کشیدن تو جاهای مختلفه ... منم مجبورم دنبالش برم دیگه ...

خواستم بگم ... من هستم هنوز ... با اونکه تو اینستا بیشتر پست می زارم ... ولی اینجا هم حتما میام ... 


+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 00:18  توسط یلدا  |  0 نظر

روزانه 229

تصمیم خودمو گرفتم 

تصمیم گرفتم فعلا تا سه سالگی پسرک سر کار نرم ...

هر چند کارم حسابی جا افتاده بود و به مرحله ی سود دهی رسیده بود ... 

هر چند که دوباره مجبورم از اول شروع کنم ...

هر چند که عاشق کارم بودم ... 

اما پسرکم گناه داشت ... 

با اونکه یک روز فقط می رفتم ... اما غصه می خورد ... زیاد هم غصه می خورد ... تا چند وقت غصه دار بود بچم 

می مونم پیشش تا وقتی که بزرگ تر بشه و بره مهد ... تا اونوقت هم خدا بزرگه ... 

روزهای کوچیکیش دیگه بر نمی گرده ... اما من می تونم دوباره کار پیدا کنم ... 

نمی خوام مثل مامانم یا خیلی از دوستانم سال های بعد حسرت روزهای کوچیکیشو بخورم ... که چه زود بزرگ شد و من نفهمیدم ... می خوام هر لحظه کنارش باشم و بزرگ شدنشو ببینم ... 

حالا حتما با خیلی ها باید بجنگم برای این تصمیمم ... مخصوصا پدر و مادر خودم که خیلی روی سر کار رفتن من حساسن ... اما مهم نیست 

وقتی پسرکمو دارم ... دیگه هیچی مهم نیست ...

آدرس اینستا گراممون اینه : khaterestoon 

اونجا راحت تره برام پست گذاشتن 

هر چند  اینجا هم حتما می نویسم 


+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1395ساعت 14:31  توسط یلدا  |  3 نظر

و ما هم اینستا گرام دار شدیم ...

دوستای خوبم ... می دونم خیلی وقته که ننوشتم ... این پسرک دیگه وقت نفس کشیدن هم نمی زاره برام 

بازم اینجا می نویسم ... حتما حتما 

اما فعلا این اینستا رو داشته باشید  تا بعد ...

khaterestoon 

این اسم رو سرچ کنید تا به اینستای ما برسید ...

اگه دوست داشتید تو دایرکت خودتونو معرفی کنین

دوستون دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1395ساعت 19:15  توسط یلدا  |  0 نظر

   1      2      3      4      5      ...      85   >>