سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
این هفته کارهام خیلی فشرده بود . همه ی روزها رو رفتم سر کار و خیلی خسته بودم . باید کارنامه می دادیم و می دونید که جدیدا مدارس یک کارنامه با یک نمره نمی دن که !!!!!!!!!!!!!!
دو سه مدل کارنامه داریم توی هر کدوم نمودار و ... . اینقدر این نمره ها رو تحلیل می کنیم که نگو و نپرس . کلا خودمونو خفه می کنیم باز هم ترم بعد هر کسی همون نمره ی قبلی خودشو می گیره !!!!!!!!!!!!!!!!!
فقط ما یکی دو هفته ای علافیم و بکوب کار می کنیم که این نمودارها و تحلیل ها را تا روز کارنامه برای اطلاع اولیا آماده کرده باشیم .
تازه یک کارنامه ی دیگه هم داریم که مثلا امتیازهای پرورشی توشه !!!!!!!!!!!!! اونم خودش کلی عنوان داره و هر کدوم برای خودش یه ماجرایی !!!!
خلاصه که این هفته به من گفتن تو روز تعطیلت هم بیا به جاش توی هفته ی آینده یه روز اضافه تر نیا !!!!
حالا هر روزی که می گم نمی آم می گن نه اینو بیا یه روز دیگه رو نیا !!!! سرکار گذاشتن منو دیگه !!!! تا من باشم که به حرفشون گوش نکنم .
البته من بالاخره این یه روز رو از حلقومشون میکشم بیرون ها. شماها اصلا نگران نباشین . هفته ی آینده خانوم مدیر محترم تشریف می برن مسافرت ! نه که حقوقای دی ماهو دادن پول زیاد آورده می خواد بره خارجه !!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه سختی کار امسال تقریبا تموم شد . کلا سه - چهار ماه اول سال کار ما فشرده تره . نیمه ی بعدی سال کارها سبک تر می شه تعطیلاتش هم بیشتره .
کیبوردم هم به سلامتی سوخته و من مجبورم تا یاشار نیومده از کیبردش استفاده کنم !( یلدای بیچاره !!!! )
چند تا از همکارام هم مثل خودم به بازی معتاد کردم .
نمره هامونم نمیدن تکلیف ترم آیندمونو بدونیم از حالا شروع کنیم . لا اقل کتاباشو که می تونیم بخریم !!!!
دوست جونیا مواظب خودتون باشین !!!
سلام دوستای خوبم
از امروز دوباره ساعت ۳:۱۵ تعطیل می شیم . آخه ما توی یکی دو هفته ای که بچه ها امتحان دارند زودتر تعطیل می شیم . یعنی تقریبا هر وقت کارمون تموم بشه و امتحان هم تموم شده باشه میایم خونه و از امروز ترم جدید شروع شد و ساعت کاریمون به روال قبل برگشت . کار زیادی هم هنوز ندارم و خیلی حوصله ام سر رفت . اصلا زمان نمی گذشت ...
کلی اتاق تکونی کردم کمدهاموکه پر از کاغذ و خودکار و چیزهای بدرد نخور دیگه شده بود مرتب کردم . کاغذهای باطله رو دور ریختم . کابل های کامپیوترهامو که به هم گره خورده بودن مرتب کردم و ...
دیروز هم که آخرین روز زود تعطیل شدنمون بود بعد از مدرسه با خواهرم رفتیم بیرون گشتیم .
برام به عنوان کادوی تولد یه روسری بافتنی سه گوش خرید که خیلی دوستش دارم .
برادرم و خانومش هم کم کم دارند کارهاشونو می کنن که برن سر خونه زندگیشون . چند روز پیش خونه شونو گرفته بودن و مبل ها و تخت شونو برده بودن البته با فرش ها و ... فقط وسایل بزرگ آشپزخانه مونه .
بعد به ما زنگ زدن که نمی یاین خونمونو ببینین . ( بچه ها ذوق دارند خب ) . خونشون دو سه تا کوچه با ما فاصله داره و خیلی خوب شد که نزدیکن .
خلاصه ما هم گفتیم باشه و من یک کادوی کوچولو براشون خریدم به عنوان یادگار از اولین باری که ما اولین خونشون رفتیم .
روبان و کاغذ کادو هم خریدم و خوشکلش کردم .
اینم عکس کادویی که درست کردم ...
بعدش هم کلی ذوق داشتن که به ما شام بدن هر چی گفتیم حالا بعدا بازهم میایم گوششون بدهکار نبود که نبود ...
آخی یاد اون روزهای خودمون افتادم . چقدر ذوق دارن که می رن خونه ی خودشون . از همین الان شب ها هم خونه ی خودشون می خوابن . خونه ی بدون پرده . ولی همونش هم آرامش داره ها !!!!!
اونهایی که رفتن خونه ی خودشون می فهمن من چی میگم !!!!!!!!
از روزی که امتحانام تموم شده کلی کارهایی که دوست داشتم انجام دادم و شاد شدم !!!!
کلی هم بازی کردم ( بازی های کامپیوتری ) !!!!!
اینقدر دیشب بازی کردم که چشمم قرمز قرمز شده بود !!!! امروز می خوام یکمی به چشمام استراحت بدم . اگه یلدا کوچولوی شیطون درونم بذاره !!!!
مواظب خودتون باشین مهربونا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیروز آخرین امتحانم را هم دادم و آزاد شدم .
واقعا توی این دو سه هفته خودمو زندونی کرده بودم هر جا می خواستم برم یا هر کاری که می خواستم بکنم به خودم می گفتم بشین سرجات درساتو بخون بعد ....
و خوشبختانه امروز مدرسه تعطیله و من می تونم کلی خوش گذرونی کنم .
البته یه عالمه کار دارم . هم خونه ام کلی کثیف شده چون نتونستم حسابی تمیزش کنم و هم کلی کار بیرون از خونه دارم که روی هم تلنبار شدن .
از این به بعد اگه بشه سعی می کنم تند تند پست بذارم . و اگه بشه گاهی هم عکس...
چند وقت پیش سه تا بامبو خریدم و یک گلدون براشون . دیروز دیدم دو تاشون ریشه زدن و کلی خوشحال شدم .

اون سیم سبزه هم که می بینین کابل شبکه است که از مودم و کامپیوتر یاشار به کامپیوتر من کشیده شده . آخه ما دو تا کامپیوتر داریم در دو گوشه ی خونه و هر دو به اینترنت ای دی اس ال وصلیم . ( وگرنه دعوامون می شه . شدیدا هر دو به کامپیوتر معتادیم .... )
اتفاقا دیروز میزهامونو با هم عوض کردیم . الان میز کامپیوترم همون میز تحریر دوران دبیرستان و دانشگاهمه که خیلی هم دوستش دارم . یه عالمه بزرگه .
اگه کفتین میز کامپیوتر من کجای خونه است ...
.
.
.
توی آشپزخونه ....
اون گل رز هم یه روزی که آقای همسر بسیار رمانتیک بود برام خریده بود و منم کلی ذوق زده شدم . ایقدرهم خوشکل بود که نگو منم گذاشتمش پیش بامبوهام که اونا هم خوشحال بشن .
تا روز های بعد ....
این هفته خیلی هفته ی شلوغی بود .
شنبه همگی خونه ی مدیر مدرسه مون دعوت بودیم . من هم چون امتحان دارم با خودم تصمیم گرفتم که نرم بنا بر این اصلا آمادگی رفتن به یک مهمونی را نداشتم و با خودم لباسی نبرده بودم . مثل بقیه ی همکاران آرایشگاه نرفته بودم و موهامو درست نکرده بودم . نزدیکای شهر بود که تقربا همه آماده ی رفتن بودن به من گفتن تو که میای . گفتم نه !!! کلی باهام دعوا گرفتن که باید حتما بیای و خیلی خوش می گذره و از این جور حرف ها . خلاصه چشمتون روز بد نبینه منو به زور با همون لباسهایی که زیر مانتو پوشیده بودم بردن . البته واقعا هم خوش گذشت یک کارگاه آموزشی هم برگزار شد که خیلی بامزه بود . و بعد من با یکی از همکارا که می خواست زودتر برگرده برگشتم و چون نزدیک خونه ی مامانم اینها پیاده شدم رفتم اونجا و شب یاشار اومد دنبالم . و از درس خوندن خبری نشد که نشد ....
امروز هم که سه شنبه است - جای همتون خالی - از طرف مدرسه به یک اردوی ورزشی دعوت شده بودیم و رفتیم استخر و کلی شیطونی کردیم و گفتیم و خندیدیم و ورزش کردیم .
در حال حاضر هم بنده یک عدد یلدای خسته هستم که باید کلی هم درس بخونه .
و از اونجا که یلدا خانوم در کارهای خونه بسیار تنبل می باشد سر راه یک قوطی کنسرو مایع ماکارونی آماده خریدم که شام امشب و ناهار فردا را فراهم کنم .
بعد از اون دوماه آموزشی اون ۱۸ ماه هم به سختی گذشت . اما باعث شد که من استقلال پیدا کنم . رفتم سر کار و به قابلیت های خودم پی بردم . در ضمن اینکه درآمد ثابتی هم پیدا کردم . البه قبلش هم کار می کردم اما نه به طور ثابت . کارمو خیلی دوست داشتم و همکارای خیلی خیلی خوبی هم پیدا کردم که هنوز هم باهاشون در ارتباطم . اما بعد از ۱۵ ماه که اونجا بودم ( یک مجتمع آموزشی غیر انتفاعی دخترانه ...) به دلایلی منحل شد و ما از هم جدا شدیم . و الان در یک مدرسه ی دیگه کار می کنم . اینجا هم همکارای خیلی خوبی دارم اما اونجا یه چیز دیگه بود . هر چند که اینجا حقوقم بیشتر و مدرسه ی نسبتا معروف و خوبی هم هست اما من هنوز دلم اونجاست ... دوستی های اون مدرسه با اینجا خیلی فرق داره اینجا آدما بیشتر کار می کنند و تقریبا وقت زیادی برای دوستی ندارند تا ۶ ماه اول که محل کارم عوض شده بود خیلی ناراحت بودم اما الان کم کم دوستای جدیدی پیدا کردم و خوشحالم . تنها ایرادش ایه که حقوقهامونو به موقع نمی دن مثلا ممکنه حتی ۴ ماه دیر بشه و این منو کاملا کلافه می کنه چون ما زندگیمون اینجوریه که هم درس می خونیم و هم اجاره خونه می دیم و ... و من روی حقوقم حساب می کنم . حتی پارسال عیدی هامونم ندادن و هنوز هم که هنوزه ندادن !!!!
کلا یه چیزی بهتون بگم بخصوص به اونهایی که هنوز ازدواج نکردن و خیلی سختگیر هستن . سربازی یاشار تاثیرات بسیار مثبتی در زندگی ما داشت و حتی ما را به هم نزدیک تر کرد . سختی هاش خیلی سخت بودن اما همون گذراندن سختی ها در کنار هم و غر نزدن به جون هم باعث شد که قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم .
در حال حاضر ما تقریبا ۸ ماهه که توی یک خانه ی جدید کوچولو موچولوی خوشکل و جدا از هرگونه مزاحمی زندگی می کنیم . یاشار توی یک شرکت کامپیوتری به عنوان برنامه نویس و ... مشغول به کاره ( هر چند که خیلی از محل کارش راضی نیست ) و من هم کماکان در یک مدرسه ی دخترانه ( راهنمایی ُ دبیرستان و پیش دانشگاهی و البته مهد کودک و به زودی دبستان هم اضافه خواهد شد ) به عنوان مسئول کامپیوتر کار می کنم . البته من هم می خوام کم کم بخش تدریس کامپیوتر را هم به کارم اضافه کنم . من ۵ روز در هفته از ساعت ۷ تا ۳ می رم سرکار . محل کارمون تقریبا به هم نزدیکه و صبح ها یاشار من را می رسونه و بعد خودش می ره سرکارش . فکر می کنم این روزها آرام ترین روزهای زندگیمون طی این چند سال هست . در ضمن فعلا هم قصد نداریم نی نی دار بشیم تازه داریم از زندگی دونفریمون لذت می بریم و مزاحم جدید نمی خوایم .
دوست جونای مربونم دیگه می خوام از این به بعد اتفاقای روزمره ام را بنویسم . اصل داستان تموم شد دیگه .
این متنو یکی از دوستام برام ایمیل زده بود .
کلی خندیدم . گذاشتم شما ها هم بخندین !!!!
فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها
خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟
۱-ماهیتابه را میزارن رو گاز
۲- توی ماهیتابه روغن میریزن
۳- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۴- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۵- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن
آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟
۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
۱۰- ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد )!
۱۱- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
۱۲- تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن
۱۳- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن
۱۴- میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
۱۵- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
۱۶- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
۱۷- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
۱۸- دنبال نمکدون میگردن
۱۹- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن
۲۰- دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۲۱- نمکدون رو پر از نمک میکنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۳- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
۲۶- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
۲۹- سریع برمیگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
۳۱- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
۳۲- دنبال ظرفهای مسی میگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
۳۴- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
۳۵- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن
۳۶- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
۳۷- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه
۳۸- روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن
۳۹- چند تا فحش میدن و بلند میشن
۴۰- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
۴۱- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
۴۲- چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
۴۳- با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن
۴۴- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
۴۵- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن ودوباره چند تا فحش میدن
هفته گذشته مامان حاجی و بابا حاجیم از مکه اومدن و من الان یه دختر حاجی واقعی ام !خیلی دلم براشون تنگ شده بود . واقعا که یک ماه چقدر طولانی گذشت . و من چون فرزند اول بودم بیشتر مسئولیت پذیرایی از مهمون ها و تهیه غذا برای مهمون هایی که می اومدن استقبال با من بود .
خیلی خسته شدم اما همه چیز عالی عالی برگزار شد . فقط تاخیر ۱۷-۱۸ ساعته خیلی اذیتمون کرد .
خیلی هیجان داشتم !!! واقعا که دوری باعث می شه قدر آدم های دور و برت رو بیشتر بدونی .
تصمیم داشتم سریعتر ادامه ی داستانم را بنویس و تمومش کنم اما کی بینید که ...
و اما ادامه داستان یلدا و یاشار به روایت یلدا ...
روزهای آخر اسفند تند و تند سپری می شدند و بوی عید و بهار می اومد . اما من تنها بودم . من همیشه عاشق روزهای عیدم . اما اون سال فقط نگران بودم و منتظر . به یاشار گفته بودند که شاید بتونید چند روزی مرخصی بگیرید . همه ی هم دوره ایهاش را فرستاده بودند ماموریت به شهر های مختلف یکی شیراز . یکی قشم یکی .. اما یاشار چون اومده بود تهران و دیرتر رسیده بود همونجا توی پادگان مونده بود . اما مطمئن بودیم که روزهای اول نمی تونه بیاد اما شاید هفته دوم .... . مامان و بابام و خواهر و برادرم قرار بود برند مسافرت به من هم گفتند بیا اما من منتظر یاشار بودم اگه می اومد و من نبودم واقعا لحظه های نابی را از دست می دادم . نرفتم و حالا دیگه واقعا تنها بودم . خونه ی خودمون را خیلی دوست نداشتم چون طبقه ی بالا مادر شوهری بود که هر لحظه می خواست منو چک کنه و حتی نمی تونستم راحت و تنها گریه کنم . ( البته محبت هم می کرد اما چه فایده !!! ) دلم نمی خواست سفره هفت سین بچینم آخه تنهایی بیشتر دلم برای یاشارم تنگ می شد . اما یاشار اصرار داشت که حتما باید سفره هفت سین بچینی . می دونست خیلی دویت دارم و دلش نمی خواست امسال لذت سفره هفت سین چیدنو از دست بدم . چیزهایی را که کم داشتم مادر شوهرم بهم داد و من یک سفره هفت سین کوچولوی خوشکل چیدم . لحظه ی سال تحویل هر چی مادر شوهرم گفت بیا بالا ژیش ما تنها نباشی گفتم نه می خوام توی خونه ی خودمون باشم . خیلی سخت بود واقعا می تونم بگم که وحشتناک بود وقتی تنهای تنها سر سفره ی هفت سین بچینی و سال جدید شروع بشه و تو باز هم تنها باشی البته با یاد همسرت . کلی دعا کردم و کمی هم گریه . فوری تلفنو برداشتم و به یاشار زنگ زدم . خیلی سخت گرفت اما خودش گوشی را برداشت . چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و کمی آروم شدم . بعدش به مامان و بابام زنگ زدم و بعد رفتم بالا . بد ترین عید و سال تحویل عمرم بود .
به مادر شوهرم گفته بودم اگر کسی اومد بگه من خونه نیستم و نمی رفتم بالا . سه چهار روز بعد مامان و بابام اومدن و من رفتم خونه اونها . قرار بود یاشار هفته دوم بیاد پیشم . اما بهشون اجازه نمی دادند و من داشتم دیوونه می شدم . روزی که از قبل قرار بود بهشون مرخصی بدن رسید و از مرخصی خبری نبود . وقتی یاشار بهم زنگ زد و گفت که فکر نکنم تا آخر عید بتونم بیام خیلی غصه خوردم .دیگه نتونستم جلول گریه هامو بگیرم . رفتم توی اتاق و در و بستم و فقط یک مفاتیح گرفتم دستم و دعای توسل را خوندم . خیلی از خدا گله کردم و خیلی باهاش حرف زدم . همون روز بعد از ظهر یاشار زنگ زد که بهمون ۲-۳ روز مرخصی دادن و دارم میام . قند تو دلم آب شد . چقدر خوب که خدا صدامو شنید ...
یاشار اومد چند روزی را با هم بودیم و دید و بازدید ها را انجام دادیم و بعد دوباره رفت . دیگه کم کم آخرای دو ماه آموزشی بود و باید محل خدمت بعدی مشخص می شد . چون یاشار توی تقسیم بندی اولیه نیروی انتظامی بود خیلی نگران بودم که توی کلانتری ها نیفته . اون روزها خونمون نزدیکه میدان سپاه بود و همونطور که خیلی هاتون می دونید مرکز اصلی تقسیم سربازها اونجاست و خودش هم یه تعدادی سرباز می گیره . یاشار دلش می خواست اونجا باشه که هم نزدیک باشه و هم کلانتری نباشه . خدا خواست و یاشار دقیقا همونجا افتاد .
دیگه خیلی خوشحال بودم که یاشارم بزودی میاد پیشم و این دوران دوری سپری می شه . اما انتظار همون چند روز آخر هم کشنده بود .
دیگه اون دوری های وحشتناک تموم شده بودن .
اما ۱۸ ماه باقی مانده هم خیلی سخت بود ...
با تاخیر فراوان و پوزش فراوان
ادامه ماجراهای یلدا و یاشار ....
توصیه می کنم آخرین قسمت را یکبار دیگه بخونید که یادتون بیاد ...
و قتی یاشار تصمیم می گرفت که به سربازی بره با خودمون فکر می کردیم که دو ماه چیزی نیست و زود می گذره . اما دو ماه نبود دو سال شد ... اینقدر این دو ماه طولانی بود که تموم نمی شد ... اما ما داشتیم کم کم تموم می شدیم از اینهمه دوری ... به قول یاشار زندگی مشترک ما دو قسمته قبل از سربازی و بعد از سربازی ... این دو ماه آموزشی با همه ی سختی هایی که داشت ما را بی نهایت به هم نزدیک تر کرد ... دیگه با تمام وجود احساس می کردیم که چقدر وابسته ایم ... چقدر عاشقیم ... از اون روزها به بعد زندگیمون رنگ و بوی عاشقانه تری گرفته .
یاشار رفت و من تنها می تونستم هر روز صداشو بشنوم و تنها روحش روحم را نوازش کنه . اما کنارم نبود . گرمای دستاش نبودن که هر شب بغلم کنه و من با آرامش و اطمینان بخوابم . رفته بودم خونه ی پدر و مادرم یعنی خونه ای که سال ها در اون تنها و بدون یاشار زندگی کرده بودم . اما دیگه دوستش نداشتم . تختم سر جاش بود اما دیگه شب ها اون اتاق برام آرام نبود . هر شب کلی به یاشارم فکر می کردم . اینکه کجاست . جاش راحته یا نه . چی خورده . سردشه ؟ گرمشه ؟ روزها که بیدار می شدم نمی تونستم چیزی بخورم . واقعا کل این دو ماه را با بغض ناهار و شام خوردم . هر دومون کلی لاغر شده بودیم . یاشار که دیگه لباساش اندازش نبودن !!!!
بعد از اینکه ۱۰ روز گذشت یک روز یاشار زنگ زد و گفت ۴۸ ساعت مرخصی گرفتم زو پاشو بیا شیراز ببینمت . ساعت ۵ بعد از ظهر روز چهارشنبه بود و من باید تا ساعت ۴ بعد از ظهر روز ژنج شنبه خودمو به شیراز می رسوندم . یاشار روی من خیلی حساس بود . دوست نداشت من تنهایی جایی برم و حالا از من می خواست که تنهای تنها راه به این دوری را بیام و من تا اون روز تنهایی مسافرت نرفته بودم . یاشار اینقدر اصرار کرد که وسایلم را جمع کردم به خالم که شیراز بود زنگ زدم و گفتم که دارم میام خونتون که یاشارمو ببینم . ساعت ۹ شب بلیط اتوبوس گیرم اومد و من برای اولین بار تنهای تنها رفتم شیراز . فرداش حوالی ظهر رسیدم شیراز . با یک آژانس رفتم خونه ی خالم و منتظر شدم تا یاشار مهربونمو ببینم . واقعا دلم براش تنگ شده بود و لحظه شماری می کردم که برسه . حدودای ساعت ۴ بعد از ظهر بود که اومد .تا سر خیابان رفتیم دمبالش چون بلد نبود . دلم می خواست همون جا بپرم و بغلش کنم . وای فلفلی هام دیگه نبودن ( منظورم موهاشه ) . ولی اینقدر قیافه اش با مزه شده بود که نگو . فقط ۲۴ ساعت وقت داشتیم با هم باشیم و باید حداکثر استفاده را می کردیم . براش لباس آورده بودم . لباساشو عوض کرد یکم حرف زدیم و رفتیم شیراز گردی . خیلی خوب بود . روز فوق العاده ای بود . اما خیلی کوتاه بود . برای برگشتم تونستیم بلیط هواپیما گیر بیاریم . یاشار ساعت ۴ روز جمعه رفت و من هم شب برگشتم تهران . و دوباره دلتنگی ها شروع شدند .
نزدیکای عید بود و من دلم یاشارمو می خواست . یاد سال قبلش افتادم که چهارشنبه سوری کنارم بود و چقدر خوش گذشته بود . دلم می خواست باز هم کنارم می بود . یاشار قرار بود بهم زنگ بزنه اما ازش خبری نبود . یهو زنگ زد و گفت شیرازم . گفتم چرا گفت . گفت یک بسته پستی محرمانه باید زود به تهران می رسید . از بین همه ی سربازها منو انتخاب کردند که بیام تهران و دو روزه برگردم . خیلی خوشحال شدم . واقعا که خدا چقدر زود آرزومو براورده کرده بود . یاشارم اومد پیشم و کلی خوش گذشت . اما روزهای عید را چیکار باید می کردم ...
ازدواج در ضرب المثل های جهان !
۱- هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت . ( ضرب المثل آلمانی )
۲- مردی که به خاطر”پول” زن می گیرد، به نوکری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی)
-۴ زنی سعادتمند است که مطیع ”شوهر” باشد. (ضرب المثل یونانی)
-۵ زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)
-۶زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)
-۷زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. (ضرب المثل آلمانی)
-۸داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت. (ضرب المثل لهستانی)
-۹دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی)
-۱۰داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
-۱۱دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی)
-۱۲در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن. (ضرب المثل آذربایجانی)
-۱۳برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی. (ضرب المثل چینی)
-۱۴تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن. (ضرب المثل چینی)
-۱۵ اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی)
-۱۶اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل ترکی)
-۱۷ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
-۱۸ ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب المثل اسپانیایی)
-۱۹ ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
-۲۰ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط)
-۲۱ ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود(بورنز)
-۲۲ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود.رولاند
۲۳- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است. (ناپلئون)
۲۴- اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است. (محمد حجازی)
-۲۵انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم. (خانم پرل باک)
-۲۶با زنی ازدواج کنید که اگر ”مرد” بود، بهترین دوست شما می شد. (بردون)
-۲۷با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل های خسته کننده او را اصلاً نخوانید. (سونی اسمارت)
-۲۸ برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید ”کر” باشد و زن ”لال”. (سروانتس)
۲۹- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ”شجاعت”می خواهد.کریستین
-۳۰تا یک سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یکدیگر را نمی بینند. اسمایلز
-۳۱پیش از ازدواج چشم هایتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (فرانکلین)
-۳۲خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاک)
-۳۳تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
-۳۴ ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می میرند. سعید نفیسی
-۳۵ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)
-۳۶شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن. (سیریوس)
-۳۷عشق، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاک)
-۳۸ قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم.لرد لوچستر
-۳۹مردانی که می کوشند زن ها را درک کنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج کنند. (بن بیکر)
-۴۰ با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آینده اش. (سینکالویس)
-۴۱ خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید. پاستور
-۴۲ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. (سقراط)
-۴۳قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن. (یکی از دانشمندان لهستانی)
-۴۴مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (کارول بیکر)
-۴۵ من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم. (آگاتا کریستی)
-۴۶ هر چه متأهلان بیشتر شوند، جنایت ها کمتر خواهد شد. (ولتر)
-۴۷هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند.جانسون
-۴۸زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را که شنونده خوبی نیست، تحمل کند. (کینهابارد)
-۴۹ اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا می کنند. شاو
-۵۰وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی، مهمان هایت را یک شب خوشحال می کنی و خودت را عمری ناراحت ! (روزنامه نگار ایرلندی)
-۵۱ هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی کند. (ضرب المثل اسکاتلندی)٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن. (ضرب المثل آلمانی)
-۵۳تا ازدواج نکرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی. (شارل بودلر)
-۵۴دوام ازدواج یک قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسکاتلندی)
-۵۵ ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. (مثل سانسکریت)
-۵۶زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می کند. (ضرب المثل آلمانی)
-۵۷ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. (مارک تواین)
-۵۸ ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی. (ولتر)
-۵۹تا ازدواج نکرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر کنی. (شارل بودلر)
آیامی دانستید فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از ۱۱۶ سال عمر میکند.
- اسم ۳ تا وبلاگ که خیلی دلتون می خواد قیافه نویسنده اش را ببینید . با علتش !!!!
۱- بانو ( شب نوشت های من )
۲- برفین ( سالها در حسرت داشتن خانه )
۳- پرنده خانوم ( حرفها خاطرات و دلتنگیهایمان)
دلیلش هم اینه که خب دوست دارم ببینمشون دیگه . دوستشون دارم .
البته من همه ی دوستهای وبلاگیمو دوست دارم ببینم .این سه نفر هم اولین دوستهای وبلاگیم هستن .بعضی از دوستام هم عکساشونو دیدم .
- اسم سه تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن تفکرات شما یا بیشتر فکر کردنتون در مورد مسائل یا یادگرفتن درس هایی از زندگی شدن رو بنویسین . اینم با علت !!!!
۱- برفین ( سال ها در حسرت داشتن خانه )
از صبوریش کلی درس گرفتم .
۲- مریم ( عاشقم باش )
به عشق پاکشون و دوریشون فکر کردم .
۳- سمیرا ( به امید چتر فردایت )
ماجرای کودکی و نوجوانی اش تاثیر گذار بود .
- اسم سه تا از محبوبترین وبلاگ هایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر می زنین را بنویسین .
هر روز به تمام دوستام که لینکشون کردم سر می زنم . ( کلا معتادم تا میام خونه همه رو چک می کنم )
گاهی کامنت می ذارم . گاهی هم فقط می خونم . کسایی که بیشتر می خونم و کامنت نمیذارم را می نویسم .
۱- سانیا ( عاشقانه های من )
۲- روزهای سبز سبز آلما
۳- ادویه خانوم ( زندگی دونفره )
منم همه ی دوستامو دعوت می کنم . ( سانیا - بانو - پرنده خانوم - سیندخت - آلما - سمیرا - سانی - مرجان - نازخاتون - لیندا - ادویه خانوم - شقایق - جوجو - الی - می می - مریم - زری و ... )
مدرسه ها بالاخره باز شدند و هفته ی گذشته سرم بسیار شلوغ بود .
به یک بازی هم دعوت شدم !!!!!!!!!! توی پست بعدی می نویسم .
از وقتی که یاشار مدارکش را پست کرد تا وقتی که جواب نامه اش بیاد تقریبا ۳-۴ ماه طول کشید . ما هم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم مشهد مسافرت . اون موقع ها که هنوز عقد نکرده بودیم نذر کرده بودیم که بعد از عقد و ازدواج بریم مشهد و ۲ تا کبوتر آزاد کنیم . و اون روزها بهترین فرصت بود برای اینکار . اون روزها تنها خواسته ای که از خدا داشتم این بود که همیشه در کنار هم باشیم خوب و خوش و مهربون . الان هم همینطور هر وقت که می خوام دعا کنم و مثل بقیه ی آدم ها یه چیزهایی از خدا بخوام هر چی که فکر می کنم می بینم همه چیز دارم . حتی چیزهایی که بسیاری از آدم ها ندارند را من دارم . فقط از خدا می خواهم که نعمت هایی که بهم داده ازم نگیره . توی اون سفر خیلی دعا کردم که یاشارم نزدیکم باشه و ازم دور نشه ...
وقتی برگشتیم جواب نامه یاشار آمد و یک روز را مشخص کرده بودند که معلوم می شد هر کسی برای ۲ ماه آموزشی اش کجا باید بره .
اون روز یاشار از صبح زود رفت و تا برگرده من همش منتظر بودم و دعا می کردم .
باید می رفت جهرم . جایی که من حتی دقیقا نمی دونستم که کجای نقشه است و چقدر با ما فاصله داره . خیلی غصه خوردم . گفتم خدایا من که ازت چیز زیادی نخواسته بودم . من که اینهمه دعا کرده بودم . آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اینقدر دور .
ولی چه فایده ای داشت . دیگه تموم شده بود و کاری از دستمون بر نمی آمد و باید این ۲ ماه را تحمل می کردیم . تمام اون روز بغض داشت خفه ام می کرد . سعی می کردم خودمو آروم نشون بدم اما نمی شد . کلی هم توی بغل یاشار گریه کردم . سعی می کردم که خودمو کنترل کنم ولی نمی شد . وقتی می دیدمش و فکر می کردم که داره اینهمه ازم دور می شه دیوونه می شدم .
همه هم یه جوری با ترحم به آدم نگاه می کردند . به خصوص مادر شوهرم که قند تو دلش آب می شد که ما از هم دور می شیم ولی الکی خودشو به ناراحتی می زد . بعدها یه روزی بهم گفت که من از خدا خواسته بودم که یه جای دور بیفته که دست هیچ کس بهش نرسه . البته این هم ماجرایی داره ...
سخت ترین روزهای زندگیم همین ۲ ماه بود . البته در همین دوری هم مصلحتی بود . و خداوند هیچ کاری را بدون مصلحت انجام نمی ده . شاید اون روزها خیلی ناراحت شدم و عذاب کشیدم اما بعدها باعث شد که مستقل تر بشم . من اون موقع ها خیلی به یاشار وابسته شده بودم و حتی بدون اون بیرون هم نمی رفتم . اما کم کم توی این دو ماه یاد گرفتم که مستقل تر باشم .
یاشار را تا ترمینال بدرقه کردیم . من و مادرشوهرم و پدر شوهرم . من گریه نمی کردم و سعی می کردم که یاشار خیالش از بابت من راحت باشه . ولی مادر شوهرم به قول خودش از عذاب وجدان همش گریه می کرد .
وقتی برگشتیم خونه . همه جای خونه جای خالی یاشار بود . باورم نمی شد که یاشارمو ازم دور کرده باشن . وقتی لباساشو می دیدم وسایلشو می دیدم دیوونه می شدم . مامانم زنگ زد که بیا خونه ی ما . اما من منتظر بودم که یاشار برسه و زنگ بزنه . مادر شوهرم هم تند و تند می آمد پایین که اعصابمو بیشتر خورد می کرد . بابا این جور مواقع آدم دلش می خواد یکمی تنها باشه . شب شد و من برای اولین بار تنها خوابیدم . شب تنها وقتی بود که می تونستم راحت گریه کنم . یه چیزی کنارم کم بود . هر شب یاشار بغلم می کرد و من حضورش را حس می کردم ولی حالا تنهایی باید چیکار می کردم . به سختی خوابیدم به امید اینکه فردا بشه و یاشار بهم زنگ بزنه .
صبح شد از در اتاق بیرون نمی رفتم که مبادا یاشار زنگ بزنه . چند ساعتی که گذشت خودم به پادگان زنگ زدم . اون روز توی ترمینال شماره اش را گرفته بودم . زنگ زدم و پرسیدم رسیده اند یا نه !!!! کسی که گوشی را برداشت گفت رسیدند اما تا چند روز نمی تونن زنگ بزنن .
انگار که آب یخ ریخته باشند روی سرم . آخه یاشارمو که ازم دور کردین . حالا حتی صداشم نشنوم . دیگه نتونستم . زدم زیر گریه . کلی با خدا دعوا گرفتم که آخه این چه وضعیه . من اگه صداشو همین امروز نشنوم و از حالش با خبر نشم که می میرم . نا امید شده بود که یدفعه تلفن زنگ زد . یاشار بود . باورم نمی شد . گفت که چون پوتینشو یکی دزدیده بود بهش اجازه دادن که از پادگان بیرون بیاد و بره توی شهر تا پوتین بخره . بیچاره یاشار اونم داشت دیوونه می شد . می گفت اگر الان نمی اومدم و بهت زنگ نمی زدم حتما امشب فرار می کردم و می آمدم خانه .
نمی تونید تصور کنید که چه روزهایی سختی بود . همین الان که می نویسم دلم می خواد گریه کنم .
اون روزها بود که فهمیدم اگر همه ی دنیا را هم بهم بدن حاضر نیستم یک لحظه دوری یاشارمو تحمل کنم . حاظرم همه چیز را بدم ولی کنارم باشه .
بعد از اون دیگه مامانم اومد و منو برد خونشون . واقعا هم دیگه تحمل موندن توی خونه ی خودمونو نداشتم به خصوص که مادر شوهرم دم به دقیقه می آمد پایین .
فرداش یاشار زنگ زد و یک شماره تلفن بهم داد و گفت که هر روز از ساعت ۱۰ - ۱۲ می تونم به این شماره زنگ بزنم و جالب تر اینکه خودش گوشی را بر می داره . چون توی تقسیم وظایف مسئولیت جوابگویی به تلفن با یاشار بود . سر این کار کلی دعوا بود و همه می خواستن که مسئول این کار باشند . اما چون یاشار از همه بزرگتر بود و متاهل هم بود این کار را بهش دادند .
دیگه از اون روز به بعد هر روز از ساعت ۱۰ - ۱۲ من پای تلفن بودم . خیلی گرفتن شمارشون سخت بود و باید نیم ساعت یکسره می گرفتی تا آزاد بشه . ولی من هرگز خسته نمی شدم . کاری که مادر شوهرم بسیار سختش بود و بعد از ۵ دقیقه خسته می شد و منصرف و حال یاشار را از من می پرسید . ( این هم از عشق مادر به فرزند )
ماجرای این دو ماه آموزشی خیلی طولانی تره بقیه اش را بعدا تعریف می کنم ...
برای کم کردن هزینه ها تصمیم گرفتیم که حداقل اجاره خانه را حذف کنیم . خانه ی پدر و مادر یاشار دو طبقه بود البته یک خانه ی قدیمی بود که به طبقه اولش که دو تا اتاق بود یک آشپزخانه و حمام اضافه کرده بودند و مثلا شده بود دو طبقه . هیچ وقت دلم نمی خواست توی اون خونه زندگی کنم اما گاهی وقت ها زندگی آدم را مجبور می کنه چیزهایی را که اصلا دوست نداره را هم تجربه کنه . خیلی ناراحت و غمگین بودم که مجبوریم بریم اونجا زندگی کنیم . مامان یاشار اما بسیار خوشحال بود و این بیشتر منو غمگین می کرد چون می دونستم از اینکه ما در سختی قرار بگیریم لذت می بره . مامان و بابام اصلا راضی نبودند اما ما چاره ای نداشتیم و اونها هم هیچ کمکی نمی کردند . وقتی که رفتیم اونجا تا مدت ها افسرده بودم تازه مامان و بابام هم باهام قهر کرده بودند که چرا رفتین اونجا . ماجراهایی داشتیم .
من صبح ها با یاشار می رفتم مغازه و حداقل اونجوری یکمی از غصه هام یادم می رفت . اون خونه برام کابوس بود . توالتش توی حیاط بود و منی که همه ی عمرم را در رفاه بودم و توی ناز و نعمت بزرگ شده بودم اصلا برام قابل قبول نبود چنین وضعیتی . تازه حموم و آشپزخانه هم با اونکه توی خانه بود اما درش از بیرون از اتاق های خانه باز می شد . حالا تصور کنید که چقدر تغییر ایجاد می شد .
برای اینکه برم یک لیوان آب بخورم یا غذا درست کنم باید کلی لباس می پوشیدم چون هر کسی وارد خانه می شد به آشپزخانه ما دید داشت و من دو تا برادر شوهر داشتم و نمی تونستم لباس راحت بپوشم .
خلاصه سرتونو درد نیارم . سخت ترین روزهای زندگیم توی اون خونه گذشت .
روزهایی که خانه تنها بودم اصلا نمی رفتم بالا و فقط با یاشار می رفتم . مادر شوهرم ناراحت بود که چرا یلدا با من حرف نمی زنه و مثل دوران عقد نمی آد بالا با هم حرف بزنیم و ...
ولی من دیگه اون یلدای ساده ی مهربون نبودم براش . دیگه با این همه کارایی که کرده بود برایم مثل مادر نبود غریبه ی غریبه بود . به خصوص که کارهایی که می خواست را توی مخ من به زور فرو می کرد و الان از این ناراحت بود که چرا دیگه نمی تونه مخ منو پر کنه از چرت و پرت هاش .
کلی به یاشار غر زده بود . اما من اصلا حوصله ی دیدنش را نداشتم . حالا بماند که هر کسی می آمد اگر من خونه نبودم می بردش و همهی خونه ی منو نشونش می داد . کاری که من ازش متنفر بودم ولی فقط باید تحمل می کردم و هیچ چاره ی دیگه ای نداشتم .
یاشار درسش را ول کرد و تصمیم گرفت که بره سربازی . منم دیگه حوصله ی ادامه دادن درسم را نداشتم و ازرفتن به اون دانشگاه متنفر بودم . یک درخواست فوق دیپلم دادم و درسم را ول کردم به امید اینکه بتونم بعدا رشته ای را که خودم دوست دارم ادامه بدم .
اما این بین کسی نمی دونست که من درسم را نصفه ول کردم و هنوز هم جز یاشار و بابام هیچ کسی نمی دونه که من فوق دیپلم گرفتم و همه فکر می کنند که لیسانسم را گرفتم .
( البته الان دانشجوی مهندسی کامپیوترم و یکسال بیشتر از درسم نمونده و یاشار هم همینطور )
خلاصه اینکه یاشار درسش را ول کرد و تصمیم گرفت که بره سربازی . چاره ای جز این نبود پسر ها تا سربازی نرن هیچ کاری نمی تونن بکنند و پیشرفتی در کار نخواهد بود .
روزی که یاشار درباره سربازی رفتنش با پدر و مادرش صحبت کرد اونها گفتند که به ما ربطی نداره اول ببین می تونی خرج زنت را توی این دو سال بدی ؟!!!! ما هیچ کمکی نمی تونیم بهت بکنیم ها !!!! ( اینهم از یک پدر و مادر نمونه و مهربان )
یاشار پدر و مادرش را خیلی دوست داشت اما در طی این چند سال کارها و رفتارهاشون باعث شد که ازشون برنجه و حالا من باید بهش اصرار کنم که گاهی زنگ بزنه یا سری بهشون بزنه !!! البته من کاملا بهش حق می دم . من نمی تونم اینجا همه ی اتفاقات و حرف هایی که طی این چند سال به ما زدند را بنویسم چون خیلی زیادند ولی اگر شما هم جای ما بودید همین حس را داشتید .
چند ماهی طول کشید تا زمان سربازی رفتن یاشار مشخص بشه
....
این چند وقته نمی دونم چرا اینقدر خسته بودم . اصلا حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم . البته هر روز به وبلاگ های شما دوستای گلم سر می زدم ولی نوشتنم نمی اومد تا اینکه اینقدر شما گفتین آپ کن که من از رو رفتم .
توی این چند وقته اتفاقات خاصی رخ نداده . توی مدرسه سرمون خیلی شلوغه دیگه نزدیک اول مهر شده و یه عالمه کار سرمون ریخته تموم هم نمی شن . ولی خب خوشحالم وقتی بچه ها مدرسه نیستن آدم دلش می گیره مدرسه کیفش به شلوغ کاری و سر و صدای بچه هاست .
خب حالا بریم سراغ ادامه ی خاطرات :
فردای عروسی مطابق رسم و رسومات پاتختی بود و به دلیلی اصرار های بسیار زیاد مادر شوهر و اینکه خونمون بزرگ بود قرار شده بود پاتختی توی خونه ی خودمون برگزار بشه . البته من بهشون گفته بودم من ظرف های خودمو نمی آرم که همین اول بسم الله چند تاشون هم بشکنه و ... . مادر شوهرم اصرار زیادی داشت که همه ی وسایلتو بچین جلوی چشم مهمونا که ببینن . آخه قبلش هر کاری کرد که یک روز فامیل هاشون بیان جهیزیه منو ببینن گفتم دوست ندارم . به دیگران چه ربطی داره که من چی دارم و چی ندارم . ولی چون جهیزیه من توی فامیلشون جهیزیه خوب و کاملی بود تقریبا می خواست پزشو به این و اون بده . منم از این کار فوق العاده بدم می آد . خب هر کسی به اندازه توان خودش و خانواده اش وسیله می خره چرا باید آدم ها رو تحقیر کرد یا تحریک کرد که اونها هم مجبور بشن کلی قرض و قوله کنن .
خلاصه من قبول نکردم و همه ی وسایلم همونجوری که توی کمد ها بودند موندن . قرار بود خاله های یاشار بیان و کمک کنن که از مهمون ها پذیرایی بشه اما همشون همون اول رفتن نشستن روی مبل ها و از جاشون تکون نخوردن . من موندم و مامانم و خاله های خودم . این مادر شوهر من تا حالا به هیچ کدوم از حرف هایی که زده عمل نکرده اون روز هم فقط برای اینکه پاتختی توی خونه ی من برگزار بشه این حرفو زده بود .
پاتختی برگزار شد و قرار بود که شب همه ی خاله هام و داییم و کلا فامیل های طرف مامان خودم خونه ی مامانم اینها باشن . یاشار هم با یکی از دوستانش رفته بودند بیرون تا مراسم پاتختی تموم بشه . اما من هر چی منظر شدم این آقا یاشار نیومد . اون موقع موبایل هم نداشت که بتونم ازش خبر بگیرم . خلاصه چشمتون روز بد نبینه ساعت ۹ شب زنگ زدن که ما توی جاده دماوندیم و تصادف کردیم منتظریم افسر بیاد و از این جور حرف ها . اون شب که من تک و تنها منتظر آقای یاشار موندم و هیچ جا نرفتم . کلی هم بعدش دعواش کردم .
فرداش تصمیم گرفتیم که یک مسافرت یکی دو روزه بریم . از اونجایی که عروسیمون مرداد ماه بود و هوا خیلی گرم بود تصمیم گرفتیم بریم یه جای خیلی خنک . یاشار گفت بریم سرعین . چمدونامونو بستیم و رفتیم سرعین . خیلی هوای عالی و خنکی بود . من اولین باری بود که سرعین می رفتم و واقعا بهم خیلی خوش گذشت . بعد از اون تقریبا هر سال یک بار می ریم اونجا و هر سال هم بیشتر خوش می گذره . البته امسال نشد که بریم . این هم از ماه عسل ما که یهو تصمیم گرفتیم که بریم .
دیگه کم کم زندگی در زیر یک سقف آغاز شده بود . من اون موقع ها سر کار نمی رفتم و یاشار همون مغازه را داشت . به خاطر عروسی کلی بدهی داشتیم و اجاره خونه و مغازه و خرج و مخارج زندگی خیلی زیاد بودند .
یکسالی گذشت و روز به روز اوضاع بدتر می شد . تا اینکه یاشار تصمیم گرفت کارشو عوض کنه . اما هر جا که می رفت می گفتند که باید پایان خدمت داشته باشی .
...
زنده باد تساوی |
ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند. وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم.. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم.. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم.. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود. سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم. زنده باد تساوی
این نوشته ایمیلی بود که به دستم رسید . جالب بود گفتم بذارم شما هم بخونید . |
از کار و زندگی افتاده بودیم هم دنبال خونه بودیم هم تالار و هم خریدهای مختلف . دیگه درس و دانشگاه و که ول کرده بودیم .
بالاخره با هر زحمتی بود یک خانه پیدا کردیم که البته نسبتا گران بود اما بزرگ و در محله خوبی بود . من دوست نداشتم که خونمون اینهمه بزرگ باشه ترجیح می دادم یک خونه ی کوچکتر داشته باشیم تا فشار زیادی بهمون نیاد آخه باید کلی اجاره خونه می دادیم .. اجاره مغازه می دادیم و ...
پدر شوهر و مادر شوهرم یک تالار انتخاب کردند و به ما گفتند که برین ببینین خوشتون می آد یا نه . تالاری که انتخاب کرده بودند اصلا قشنگ نبود و در منطقه خوبی قرار نداشت . مجبور شدیم خودمون دنبال تالار بگردیم . یک تالار خوب و با قیمت مناسب در یکی از مناطق شمالی شهر پیدا کردیم که چون تقریبا تازه باز شده بود هنوز خیلی گران نبود اما خب از اون تالاری که اونها پیدا کرده بودند گران تر بود .
اونها قبول نکردند و گفتند که خیلی گران است و ما نمی تونیم اینقدر برای تالار هزینه کنیم ما مجبور شدیم تفاوت قیمت این دو تالار را خودمان تقبل کنیم .
کلا از هزینه های عروسی ما پدر و مادر یاشار فقط ۳/۲ هزینه تالار را دادند و بقیه چیزها مثل فیلمبردری و عکاسی - لباس عروس - آرایشگاه - گل زدن ماشین و دسته گل - اتاق عقد و ... همه به عهده ما بود
یادتونه که قرار بود عروسی را اونها بگیرن . حتی کل هزینه تالار را هم ندادند چه برسه به بقیه خرج ها . جالب اینجاست که ادعا می کنند همه ی خرج عروسی را خودشون کردند . چند وقت بعد از عروسی مامان یاشار می گفت ما اینهمه پول فیلمبرداری دادیم هنوز فیلم عروسیتونو ندیدیم . این دیگه از اون حرف ها بود که دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار . جوابی بهش ندادم . کلا زیاد با مادر شوهرم کل کل نمی کنم . ترجیح می دم حریم بینمان شکسته نشه چون اونوقت معلوم نیست دیگه چه اتفاقاتی رخ بده .
حالا از کارت عروسی بگم براتون ....
یه روز پدر و مادر یاشار ما را صدا کردند و گفتند یه خبر خوب داریم براتون ... ما رفتیم کارت عروسی تونو سفارش دادیم . اگه بدونین کارتش چقدر زشت بود . هنوزم که هنوزه ازش بدم می آد . اصلا از دیدنش حالم بد می شه . تازه از اون بدتر اینکه اسم ها با حروف تایپی نوشته شده بودند و اسم پسر خودشونو اول نوشته بودند بعد اسم منو . ( تا اونجا که من کارتهای عروسی را دیدم همیشه اسم عروس رو اول می نویسند بعد اسم داماد را )
بعد هم گفتند که این کارتو ... تومن خریدیم که از اون دروغهای شاخدار بود . فکر کنم ارزون ترین کارت موجود در بازار را خریده بودند .
خلاصه خیلی اعصابم خرد شده بود . آخه نمی دونین که من یکی از آرزوهام این بود که یک روزی برم کارت عروسی انتخاب کنم . اون قدر که دلم می خواست خودم برم کارت عروسیمو انتخاب کنم آرزوی پوشیدن لباس عروس و عروسی گرفتن را نداشتم .
به یاشار گفتم بیا بریم خودمون برای خودمون یه تعدادی کارت دیگه برای دوستای خودمون سفارش بدیم اما دیگه پولی ندشتیم و من منصرف شدم و هنوز که هنوزه آرزوی کارت عروسی به دلم مونده وقتی از جلوی کارت فروشی ها رد می شیم کلی غصه می خورم ....
از خرید سرویس طلا که دیگه نگو . باز هم یک روز مادر شوهر عزیز ما را سورپرایز کرد و گفت من رفتم خودم سرویس طلا برات خریدم ... خیلی ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم . تازه جالب تر اینکه قیمت سرویس طلایی که خریده بود را دوبرابر کرده بود و گفته بود و من چند ماه بعد از عروسی که می خواستم سرویس طلام را بفروشم و به کاغذ خرید نیاز بود فهمیدم .( کلا مادر شوهر من عادت داره همه ی کارهایی که خودش می کنه را بزرگ جلوه بده و کارهای دیگران را کوچک )
فقط خدا را شکر می کنم که تو همه ی این روزها و این اعصاب خوردی ها یاشار از من حمایت می کرد و طرف من را می گرفت . خیلی مواظبم بود و تا همین امروز وقتی یاشار باشه کسی جرات نداره به من بگه بالای چشمت ابرو .
حتی بعضی وقتا مامانم هم صداش در می آد که ای بابا ما اصلا جرات نداریم به یلدا بگیم بالای چشم تو ابرو فورا یاشار سر و کله اش پیدا می شه که چرا به زن من گفتیم بالای چشم تو ابرو .
و تنها همین چیزهاست که من تونستم همه ی این روزها را با خوبی و خوشی سپری کنم .
خلاصه با همه ی این ماجراها عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد و ما رفتیم خونه ی خودمون .
هردومون از اینکه یک عالمه ماشین دنبال عروس و داماد راه بیافتند و بیان خونه ی اونها و تا نصفه شب عروسی را ادامه بدن خوشمون نمی اومد بنابر این وقتی به اتوبان رسیدیم چنان با سرعت رفتیم که همه گممون کردن. ماشین عروسمون هم ماکسیما بود و تقریبا ۷۰-۱۶۰ تا سرعت داشتیم .
فقط مامان و بابام و مامان و بابای یاشار اومدن تا خونمون و آینه و شمعدون بقیه وسیله ها را آوردند و رفتند .
....
وقتی همه رفتند اولین کاری که کردیم قبل از اینکه حتی لباسامونو در بیاریم این بود که کیسه ی هدایا را باز کردیم و شروع کردیم به شمردن سکه ها و ...
آخه نمی دونین که ما تا خرخره زیر قرض بودیم به خاطر عروسی ای که قرار بود یکی دیگه بگیره .
می خواستیم ببینیم با این هدیه ها می تونیم بدهی هامونو صاف کنیم و اگه نشه باید چیکار کنیم .
خدا را شکر هدیه ها به اندازه ی بدهی ما بود و خیالمون راحت شد .
....
این هفته امتحان داشتم . فقط هم همین هفته وقت کردم که درساشو بخونم .
اما روی هم رفته بد نبود . ولی این هفته خیلی خسته شدم . انگار زندونی بودم . هر کاری می خواستم بکنم عذاب وجدان داشتم که یه عالمه درس مونده و باید اول درسامو بخونم بعد تفریح .
خودم که این هفته مرخصی بودم
. آقای همسر هم این هفته مرخصی گرفته بود و پیشم بود
بودنش باعث می شد بیشتر درس بخونم . آخه اگه نباشه من از صبح که بیدار می شم اینترنت ام و وب گردی می کنم تا ظهر . بعدش هم درست کردن ناهار و شام و یه استراحت کوچولو و بعدش هم آقای همسر می آد خونه و من هنوز هیچ درسی نخوندم .
ماه رمضان هم از امروز شروع شده . خیلی دوستش دارم . انگار توی همه ی لحظه هاش خدا به آدم ها نزدیک تره . یک حس خوبی به آدم می ده .
آقای همسر نمیذاره من روزه بگیرم
. ولی امروز را روزه گرفتم . خیلی ذوق داشتم .
از فردا باید دوباره برم سر کار . محل کارمون هم چون ساختمونش تازه ساخته شده هنوز کولر نداره و ما کل تابستون رو از گرما پختیم .
ما توی تابستان ۱ ماه مرخصی داریم یا به عبارت دیگه ۴ هفته . و کلا ۵ ساعت در روز و ۴ روز در هفته کار می کنیم . خیلی خوبه . یکم خستگی آدم در می ره . اما بد عادت شدم . دیگه حال اینکه از اول مهر هر روز صبح زود بیدار شم و برم سرکار را ندارم . هر چند یک هفته که برم دوباره عادت می کنم .

روز اول مهر را خیلی دوست دارم . خدا هم خواسته که من روز اول مهر وسط هیاهوی بچه مدرسه ای ها باشم .
سه ماه اول سال تحصیلی خیلی سرم شلوغه . امسال دارم سعی می کنم کارها را از قبل انجام بدم ولی همش که مربوط به من نمی شه . یک عده هستند که همیشه باید آخرین روز کارشونو انجام بدن و منم مجبورم منتظر بمونم .
هر کاری کردم که بتونم بقیه ادامه داستان را بنویسم دیدم نمی شه ذهنم خیلی خسته است .نای یاد آوری گذشته ها رو نداره .
روی هم رفته این هفته . هفته ی خوبی بود .

دوران عقد ما تقریبا یک سال و دقیقا یک سال و ده روز بود .
چند ماه اول کسی کاری به کارمون نداشت ما هم بیشتر دنبال وام ازدواج برای تسویه بدهی هامون بودیم . یک بار هم با خانواده ی من مسافرت رفتیم . دوران عقدمون تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم. از روز اول هر دو تا خانواده می دونستن که ما شرایطمون برای ازدواج خیلی مناسب نیست و شاید چند سالی طول بکشه تا ما بتونیم بریم خونه ی خودمون . اما تقریبا از دو - سه ماه بعد از عقدمون هر چند وقت یکبار بهمون گوش زد می کردند که باید زودتر برین خونه ی خودتون . گاهی یاشار خونه ی ما می اومد و گاهی من چند روزی می رفتم خونه ی یاشار اینها . شاید همین اذیتشون می کرد . هر چند که یاشار صبح تا شب سر کار بود و معمولا فقط شب ها وقت داشتیم که با هم باشیم که اونم اکثرا با هم می رفتیم بیرون .
بیرون که می رفتیم یا مثلا اگر دوست داشتیم با هم بیرون شام بخوریم هر کسی یک اظهار نظری می کرد . مامان یاشار می گفت چرا همش پولاتونو خرج می کنین . اگر نمی رفتیم مامان من می گفت چرا اصلا بیرون نمی رین . اگر یکمی دیر می اومدیم بابای من غر می زد که چرا تا دیروقت بیرون بودین . ( دیر وقت که می گفت مثلا ساعت ۱۱ شب بود ها نه ۲-۳ . خب وقتی یاشار ساعت ۹-۱۰ می اومد خونه ما هر جا می رفتیم دیگه زودتر از ۱۱ که نمی تونستیم باییم خونه . تازه شوهرم بود نمی خورد منو که !!!! )
خلاصه بگم . خودمون هم کلافه شده بودیم از این همه امر و نهی .
توی دوران عقد مامان بابای خودم خیلی بیشتر اذیتم می کردن . پدر مادر من هر دو کارمند بودن و صبح ها ساعت ۷ می رفتن و دیگه حداکثر ۷-۸ شب خونه بودن . اما کار یاشار اینجوری نبود . مغازه رو ساعت ۸-۹ باز می کرد و تا هر وقت که مشتری داشت حتی گاهی تا ۱۱ شب مغازه باز بود . نمی دونین چه چیزها که نمی گفتن به من . می گفتن این اصلا معلوم نیست چیکار می کنه . چرا دیر می آد خونه . چرا دیر می ره . حالال فردا تو با یک بچه باید تا ۱۱ شب همش منظرش بمونی و چشم به راه باشی . اصلا تو می دونی الان کجاست ؟ و از این جور حرف ها که اعصاب منو داغون می کرد . من خودم همش با یاشار در تماس بودم و می دونستم مثلا الان یک عالمه مشتری داره و سرش شلوغه . گاهی وقت ها که یاشار قرار بود بیاد خونمون بیچاره رو کلی مجبور می کردم که حداکثر ساعت ۸ که اوج کار مغازه بود بیاد خونه .
هنوز هم که هنوزه وقتی بهش فکر می کنم نمی دونم چرا اینقدر منو اذیت می کردن . من شوهرمو خوب می شناختم . می دونستم داره چیکار می کنه اما اونها همش دلشون می خواست تول دل منو خالی کنن . البته من به یاشار اطمینان داشتم بیشتر برای اینکه به اونها ثابت کنم که همچین خبرایی نیست کلافه می شدم .
خلاصه این دوران دوران سادگی من بود . فکر می کردم همه خیرمو می خوان . کلی هر روز به مادر شوهرم کمک می کردم اونم هر مخ من پر می کرد از کارهایی که خودش دوست داشت ما انجام بدیم . هر چی هم این یاشار بنده خدا می گفت بابا به حرف های اینها گوش نکن کار خودتو بکن من باورم نمی شد که !!!!
تقریبا از بعد از عید دنبال تالار و برنامه ریزی برای عروسی بودیم تا زودتر از شر این حرف و حدیث ها خلاص بشیم .
خیلی پول نداشتیم کسی هم نبود که کمکی بکنه . مامان بابای یاشار می گفتند که بیاین طبقه پایین ما زندگی کنین . اون وقت ها هنوز طبقه پایین نه حمام داشت نه آشپزخانه مستقل . می گفتند همه ی کارهاتونو بیاین بالا بکنین . حالا شما فکر کنین می شه !!!! اینها که می خواستند زودتر از شر ما خلاص بشن حالا ما هر روز ناهار و شام و صبحانه بریم بالا .
مامان و بابای من هم می گفتند باید خونه تون یک جای خوب باشه و یک خونه ی خیلی شیک( خب ما هم بدمون نمی اومد اما پولش کی باید می داد !!!! ) تازه قرار شده بود که ۲ ماه زودتر خونه آماده باشه تا وقتی می خواهیم جهاز بخریم ببریم بچینیم توش .
خلاصه دیگه از سختی های اون روزها بگذریم .
ما اصلا نمی خواستیم عروسی بگیریم . می خواستیم یکخورده همه چیزو خلاصه کنیم که بهمون زیاد فشار نیاد . اما مامان و بابای یاشار اصرار داشتند که ما چون بچه اولمون باید براش عروسی بگیریم و خرج عروسی با ما ؟!!!!!
این خرج عروسی با ما را داشته باشید تا بعد ببینید چقدر از خرج عروسی با اونها شد !!!!
...
این هفته من مرخصی داشتم و مثلا تعطیل بودم و متاسفانه فردا باید دوباره برم سر کار .
البته تقریبا هیچچ استراحتی نکردم .
یکشنبه ۴ تا از دوستای قدیمی ( همکاران سابق ) از خیلی قبل پیش قرار بود که بیان خونمون . کلی کار کردم و غذا درست کردم و خرید کردم و ... ( این از شنبه و یکشنبه )
دوشنبه دیگه خیلی خسته بودم چون دوستام یکشنبه از ساعت ۱۱ اومده بودند و تا ساعت ۸ شب پیشم بودن . البته من خوشحال بودم از بودنشون ولی خب خیلی خسته شده بودم دیگه . کلا دو شنبه رو استراحت کردم .
چهارشنبه عروسی یکی از پسرخاله هام بود در کرج . از صبح در تدارکات رفتنم به عروسی به سر بردیم .( آرایشگاه و مرتب کردن لباس ها و ... ) چون از اول قرار نبود که به این عروسی بریم و یهو تصمیم گرفتیم هیچ کاری نکرده بودم . خلاصه سه شنبه هم از صبح همین کارها ادامه داشت تا شب که رفتیم عروسی . جای همگی خالی بود خیلی خوش گذشت . عروسی تقریبا ساعت ۵/۲ تمام شد و ما تا خداحافظی کنیم و برسیم خونه ساعت ۴ بود . صبح ساعت ۵/۷ هم باید همسر مهربان را بیدار می کردم که بره سر کار . من دوباره خوابیدم تا ۱۰ ولی همسریم مجبور بود بره سر کار .
خلاصه کل پنج شنبه را هم در خواب به سر می بردیم . شب هم خانه ی پدر شوهر و مادر شوهر شام رفتیم .
جمعه هم صبح رفتیم خونه ی مامان و بابای خودم ( نمی خواستم برم ولی دیگه مامانم زنگ زد گفت ناهار درست کردم و منتظرتونم دلم نیومد بهش بگم نمیام ) .
امروز هم از صبح خواهرم اومده بود پیشم می خواست از اینترنت ADSL ما استفاده کنه یه چیزایی دانلود کنه .
خلاصه من از این یک هفته تعطیلات چیزی نفهمیدم . و به هیچ کدوم از کارهای عقب افتاده ی خودم نرسیدم .
و خیلی خسته ام .
اصلا هم حوصله ندارم از فردا برم سر کار . خیلی تنبل شدم ها ...
سخت ترین قسمتش هم صبح زود بیدار شدنه !!!
...
آخرش منم بعد از کلی فکر کردن دارم وارد این بازی می شم . ...
۱- کافی یکی فقط یک بار روز تولد یا سالگرد ازدواجشو به من بگه دیگه تا آخر عمر یادم می مونه . کلا تقویم تاریخم .
۲- عاشق نورم . خونمون باید همیشه روشن و پر نور باشه . زمستونا افسردگی میگیرم از بس همش هوا ابریه و زود تاریک می شه !!!
۳- وقتی هوا ابری و بارونیه دل منم بارونی می شه !!! اصلا هوای بارونی و برفی رو دوست ندارم .
۴- منم مثل آلما جون اصلا تشخیص نمی دم که کی چاق شده کی لاغر شده . کلا خیلی تغییرات آدم ها را متوجه نمی شم مگر اینکه خیلی زیاد باشه !!!
۵- زیادی قانعم . هر چی بشه و هر کی هر کاری که بکنه من راضیم . کلا سعی می کنم زیاد خودمو ناراحت چیزی نکنم . همه چیز را همونجور که هست قبول می کنم .( گاهی وقتا دوستام بهم می گن می شه بگی چی تو رو عصبانی می کنه !!! )
...
بله برون که تموم شد نگرانی های من بیشتر شد . همه یه جورایی می خواستند رایمو بزنند . می گفتند چند وقت بیشتر ننمونده برای تصمیم گیری مطمئنی انتخابت درسته . حرفه یک عمر زندگی است ها !!! من اما همه چیز را به خدا سپرده بودم اگر اون می خواست همه چیز جور می شد و اگر نمی خواست نه . اما خودم اینقدر یاشار را دوست داشتم که با خودم می گفتم حتی اگر بعدها معلوم بشه که انتخابم درست نبوده حاضرم هنوز هم این راه را ادامه بدم و شکست در این راه را ببینم چون در غیر اینصورت تا آخر عمر باید حسرت زندگی با کسی را که خیلی دوستش داشتم می خوردم .
فردای روز بله برون یاشار اومد دنبالم که با هم بریم حلقه ببینیم و چیزهای دیگه . قرار شده بود که محضر را برای عقد پدرم انتخاب کنه بنابر این ما دیگه دنبال محضر مناسب نبودیم .
در ضمن در این روزها باید برای آزمایش خون قبل از عقد هم می رفتیم . اون روز هم روز خیلی جالبی بود . صبح زود رفتیم به آزمایشگاه خیلی شلوغ بود پر بود از دختر و پسرهایی که قرار بود به زودی زن و شوهر بشن . همه دستاشون تو دست هم بود . خیلی جالب بود بودن در جمعی که همه همدیگر را دوست دارند و اومدن تا مقدمات زندگی مشترکشون را فراهم کنند .
عقدمون تقریبا ۲۰ روز بعد از بله برون بود . تقریبا وقت داشتیم که کارهامون رو بکنیم .
یاشار که تقریبا تازه کارش را شروع کرده بود هرچی در می اوند مجبور خرج مغازه کنه تا یه جونی بگیره . تقریبا پول زیادی نداشتیم . پدر و مادر یاشار هم که از روز اول بهش گفتند ما هیچ کمکی بهت نمی کنیم همه ی چیزها و کارها پای خودت . یاشار بیچاره مونده بود تک و تنها . مگه یک پسر ۲۲ ساله که تمام عمرش مشغول درس خواندن بوده چقدر پول داره که بتونه باهاش همه خرج های عقد را تنهای تنها انجام بده . حلقه بخره . لباس بخره . پول محضر را بده و ...
ولی این چیزها که مهم نبود من خودم حواسم بود که زیاد بهش فشار نیارم با اونکه یاشار می گفت هر حلقه ای که دوست داری انتخاب کن . یک باره دیگه . اما من حواسم به قیمت حلقه ها بود . بالاخره یک حلقه پیدا کردم که هم خیلی خوشکل بود هم قیمتش خیلی بالا نبود . حلقه هامونو می خواستیم جفت انتخاب کنیم به خاطر همین نظر یاشار هم مهم بود .
وقتی که خودمون چیزهایی که می خواستیم بخریم انتخاب کردیم یک روز به پدر و. مادرهامون گفتیم که بیان و مثلا نظر بدن . خلاصه خریدهامون تموم شد .
اما این بین پدر من هنوز هم راضی به این ازدواج نبود . اعصابمو خورد می کرد . همش انرژی منفی می فرستاد که هنوز هم دیر نشده ها می تونی نظرتو عوض کنی و ... .
بالاخره روز عقدمون رسید . یاشار یک دسته گل قشنگ برام خریده بود با اونکه من خودم اصلا یاد دسته گل نبودم . همه توی محضر منتظر ما بودند . ما یکم دیرتر از بقیه رفتیم . خب بالاخره عروس داماد بودیم دیگه باید منتظرمون می موندن .
عمه ها و عموهام و مادر بزرگ یاشار جزو حاضران در محضر بودند بعلاوه پدر مادرها و برادر خواهرهامون . ( من یک خواهر و یک برادر دارم و یاشار دو برادر داره که هر چهارتاشون از ما کوچکترند )
خیلی خوب بود . بالاخره خطبه عقد خوانده شد و ما بعد از انتظاری بسیار طولانی رسما زن و شوهر شدیم .
راستی جای همگی خالی دیشب با یاشار شام رفتیم بیرون و ششمین سالگرد عقدمون رو جشن گرفتیم . البته سالگرد عقدمون ۲ روز دیگه است اما چون وسط هفته است و یاشار نمی تونه خیلی زود بیاد چند روز زودتر جشن گرفتیم . البته یک جشن دونفره عشقولانه .
هنوز باورم نمی شه که شش سال از اون روزها گذشته . چقدر زمان زود می گذره . چه روزهای تلخ و شیرینی را گذراندیم . یاد همشون بخیر و خدا را شکر که همیشه همراهمون بوده .
وای که چقدر خوب بود . بعد از عقدو میگم . دیگه هیچ کسی نمی تونست بگه چرا با هم حرف می زنید . چرا با هم بیرون می رید . چرا دلتون برای هم تنگ می شه . چرا به همدیگه کمک می کنید و چرا ...
مامانم می گفت بله و برون عقد باشه برای شهریور ماه . اما ما عجله داشتیم . می ترسیدیم دوباره به دست فراموشی سپرده بشه . مامان یاشار هم قرار بود شهریور به سفر مکه بره . اونو بهونه کردیم و گفتیم معلوم نیست که کی سفرش جور بشه . خلاصه قرار بر این شد که همه ی توافقات انجام بشه بین دو تا خانواده ( در مورد مهریه و تاریخ عقد و ... ) و روز بله برون فقط سوری باشه چون خانواده پدر یاشار خیلی حساس بودند روی بله برون و باید حتما خودشون نظر می دادند . قرار شد یه روزی آخرهای تیر ماه سی - چهل نفر از خانواده ی پدر و مادر یاشار و برادراش و پدر و مادرش بیان خونه ی ما برای بله برون . ما هم کسی را از طرف خودمون دعوت نکردیم . کلا اعتقادی به نظر فامیل نداشتیم فقط رسم بر این بود که برای عقد دعوت بشن .
روز بله برون رسید . پدرم کلی صندلی از بیرون سفارش داده بود که برای همه صندلی باشه . مهمونها قرار بود ناهار خونه ی یاشار اینها باشند و بعد به صرف شیرینی و میوه بیان خونه ی ما .
از صبح کلی تلفنی با یاشار حرف زدم و بابام کلی غر زد که چقدر حرف می زنین . منم از طرفی دلم می خواست با یاشار حرف بزنم از طرف دیگه بابام ول کن نبود .
مهمونها یکی یکی می آمدند چقدر زیاد بودند و من چقدر خجالت می کشیدم از دیدن این همه آدمی که نمی شناسمشون و به چشم خریدار آدمو نگاه می کنن .
یاشار هم یک سبد گل بزرگ و یک جعبه شیرینی بزرگ برام آورده بود .
حالا این وسط خواهر و برادرم هم همش غر می زدند که چرا اینهمه آدم اومدند و از این جور حرف ها . کلا اون روزها جو خونمون خیلی متشنج بود ولی باید تحمل می کردم تا به خواستم برسم . من اهل جا زدن نبودم . با اونکه تا اون زمان هیچ کاری جز خواسته های پدر و مادرم انجام نداده بودم اما حالا که داشتم بر خلاف میلشون رفتار می کردم از هیچ چیزی نمی ترسیدم و باور کنید فقط قدرت عشق بود که به من توان مبارزه رو می داد .
خلاصه مهمان ها نشستند و مامان شربت ریخت و من پذیرایی کردم . نمی دونستم اول باید از کی شروع کنم . با هر حرکت من ممکن بود کلی حرف و حدیث دربیارن . هر جوری بود از همه پذیرایی کردم .
کم کم صحبت های سوری در مورد مهریه و ... شروع شد و چون قبلا توافق شده بود زود تموم شد . بعد نوبت مادر شوهرم شد که به قول معروف انگشتر نشون و پارچه و ... را به من بده . همدیگه رو بغل کردیم و اون یک انگشتر نسبتا قشنگ با نگین های سبز و یک پارچه سبز ماشی به من داد . ( چون خودش سید هست و رنگ سبز رو خیلی دوست داره !!!)
بعد من رفتم و پیش یاشار نشستم اما از خجالت نمی تونستم سرموبالا بیارم . هر جا رو نگاه می کردم می دیدم به من زل زدن وای که چقدر دلم می خواست زودتر تموم بشه این مهمونی مسخره .
خلاصه مهمون ها رفتن و یاشار هم رفت .
من اون روز اولین روزی بود که برادرهای یاشار رو می دیدم . بقیه فامیل ها رو خیلی خوب ندیدم و باهاشون آشنا نشدم .
یاشار پسر درسخوان و خوب و مودبی بود و توی فامیل تقریبا زبانزد بود . اونجوری که مامان بزرگش تعریف می کنه خیلی هم سر به زیر و آروم بود . هیچ کسی باورش نمی شد که یاشار به این آرومی بخواد به این زودی زن بگیره . اون روز مهمونهایی که رفته بودند خونه ی یاشار اینها همه تعجب کرده بودند و شاید بعضی ها انتظار داشتند که چند سال دیگه یاشار خواستگار دختر اونها بشه !
و این بود ماجرای روز بله برون
...
بعد از برنامه خواستگاری دیگه من و یاشار انگار راحت تر می تونستیم با هم در ارتباط باشیم . حداقل خیالمون راحت بود که پدر و مادرمون از بودن ما با هم اطلاع دارند و اگر اتفاقی بیافته مثلا کسی توی خیابان بهمون بگه که چه نسبتی با هم دارین و از این جور حرف ها دیگه می تونیم یه جوابی بهش بدیم و از با خبر شدن خانواده هامون نمی ترسیدیم .
البته چون یاشار باید مغازه اش را اداره می کرد نمی تونستیم همدیگه رو زیاد ببینیم . ترجیح می دادیم کارهای مغازه بهتر پیش بره تا بتونیم بعدا برای همیشه با هم باشیم و چون مغازه تلفن داشت دیگه هر وقت دلم می خواست از توی خونه یا خیابون می تونستم به یاشار زنگ بزنم تازه یاشار یه نرم افزاری پیدا کرده بود که می تونستیم با وصل شدن به اینترنت بدون نیاز به کارت با هم چت کنیم . یادمه یه وقتایی اینقدر بهش زنگ می زدم کلافه می شد . آخه هم باید جواب مشتری ها رو می داد هم باید جواب منو می داد .
حالا تو این گیرو دار بابام هم گیر داده بود که کی دَرست تموم می شه ؟ ( از شما چه پنهون منم اوضاع درسیم خیلی خوب نبود . اصلا توی این اوضاع و شرایطی که برامون به وجود اومده بود هم حوصله درس خواندن نداشتم و هم اینکه استادهای محترم بدجنسی را به حد اعلا رسونده بودن و از طریق نمره ندادن می خواستند مثلا یک جوری باز هم مانع رسیدن ما به هم بشن .)
خلاصه بابام که فهمید اوضاع درسی من خیلی قمر در عقرب است یه روز اومد دانشگاه و با استاد راهنمای من صحبت کرد که خودش سر دسته آدم بد ها بود . البته از حرف زدن هاشون به نتیجه خاصی نرسیدن ولی خوب فشار روی من بیشتر شده بود .
( یه دفعه هم بعد از عقدمون با این آقای استاد راهنما حسابی دعوام شد و جوابشو دادم . من خیلی آدم آروم و خجالتی ای بودم و هر کی هر چی بهم می گفت فقط سرمو می انداختم پایین اما یه روز سر انتخاب واحد وقتی که برگه ی انتخاب واحدمو بردم که امضا کنه و بعدش ثبت کامپیوتری بشه منو کشید کنار و گفت تو اولش که اومده بودی دانشگاه خیلی فعال بودی از وقتی که با آقای یاشار آشنا شدی یه جور دیگه ای شدی !!! منم بهش گفتم زندگی خصوصی من به شما هیچ ارتباطی نداره شما لطفا فقط به مسائل درسی کار داشته باشید . اینقدر عصبانی شد که نگو اصلا انتظار چنین حرفی رو از من اونم جلوی اینهمه دانشجو نداشت . خلاصه این شد که استاد راهنمامو هم عوض کردم و از شر این آدم دیوونه خلاص شدم ) ( راستی یه چیز خیلی جالب براتون تعریف کنم می گن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه !!! ما خونمونو تازه عوض کردیم یه روزی همین یک ماه پیش وقتی من و یاشار داشتیم خوشحال و خندان سوار ماشینمون می شدیم که بریم بیرون سرمو که آوردم بالا دیدم بله این آقای استاد داره از روبرو می آد خندم گرفت و یاشارو صدا کردم گفتم ببین کی اینجاست یاشارم یه نگاهی بهش انداخت و خندید . جالب تر اینجاست که مثل اینکه خونه ی این آقاهه همین نزدیکی هاست .چشمش روشن که ما رو باهم شاد و شنگول کنار ماشینمون دید !!!! فکر کنم حسابی دماغش سوخت !!! )
خلاصه منی که عاشق درس خوندن بودم با این استادا و این دانشجوهای یکی از یکی بهتر دیگه داشت حالم از درس خوندن بهم می خورد .
خلاصه موقع امتحانای ترم رسید و من و یاشار امتحانامونو یکی پس از دیگری دادیم و هی منتظر شدیم تا این اولیاء گرامی حرفی از جلسه بعدی آشنایی یا عقد و ازدواج به میون بیارن که شکر خدا انگار اصلا یادشون رفته بود که قول داده بودند بعد از امتحانا دوباره همدیگرو ببینند . البته یادشون که نرفته بود صداشو در نمی آوردن که همدیگرو نبینند .
خلاصه ما یکی دو هفته ای تحمل کردیم دیدیم نه هیچ خبری نشد دیگه صدامون دراومد که ای بابا پس چی شد قرارتون . تازه قضیه داشت جدی تر می شد مامانم قهر می کرد و بابام غر می زد . که این پسره هنوز درسش تموم نشده و کارش هنوز جا نیافتاده و از این جور قضایا . از طرف دیگه بابای من یک شرط و شروط های عجیب و غریبی برای من می گذاشت که حد نداشت می گفت تا نری سر کار نمی شه یا تا درست تموم نشه نمی شه .
این وسطا هم هی من و یاشار همه چیزو ماست مالی میکردیم که قرار بعدی رو جور کنیم .
نمی دونم چه جوری شد که یک روز توی تیر ماه قرار شد که این دو تا خانواده همدیگرو ببینند . البته قبلش هم یک روز بابام رفته بود مغازه یاشار و باهاش صحبت کرده بود و یک روز هم رفته بود دم در خونه شون و یک روز هم به محل کار پدرش رفته بود که تحقیق کنه . خدا رو شکر نتایج تحقیقات خوب بود فقط مشکل اصلی درس و کار یاشار بود که هنوز هر دو نیمه کاره بودند .
اون روزی که ملاقات دوم انجام شد تقریبا راجع به همه چیز از جمله مهریه و ... صحبت شد و همه چیز به خوبی خوشی حل شد آخه من از قبل به یاشار ندا داده بودم که نظر پدرو مادرم چیه و اون هم به خانواده اش گفته بود که هر چی گفتند شما قبول کنید مسئولیتش با من .
توی جلسه دوم قراره روز بله برون گذاشته شد و ...
ما از سفر برگشتیم . روزها پی در پی می گذشتند . تند تند . آخر های شهریور بود که کم کم جواب نامه نگاری های یاشار را دادند و با انتقالش به دانشگاه پیام نور موافقت کردند . ( می دونید همه ی کارهای خدا حکمتی داره ؛ رفتن یاشار به دانشگاه پیام نور باعث شد وقت آزاد بیشتری پیدا کنه و همزمان هم درس بخونه و هم کار کنه که اینجوری کم کم زمینه ازدواجمون فراهم بشه )
اون روزی که یاشار کارت دانشجویی جدیدش رو گرفته بود انقدر خوشحال بودم که نگو . دیگه خیالم راحت شده بود که یاشارم از پیشم نمیره .
یک ترم که گذشت یاشار تونست پدر و مادرش را راضی کنه که پول کمی بهش بدن تا بتونه یک مغازه خدمات کامپیوتر باز کنه . پدر و مادرش بالاخره راضی شدند به این امید که یکی دو ماهی کار می کنه و چون سخته این کارو ول می کنه . آخه پول خیلی کمی بهش داده بودند حتی پولش به این نمی رسید که بتونه کاغذ و سی خام و چیزهای مورد نیاز را تهیه کنه تازه هر ماه باید کلی هم اجاره مغازه می داد .(تازه گفته بودند که دیگه هیچ کمک مالی ای بهش نمی کنند و از الان به بعد باید خرج خودشو خودش در بیاره . ) ولی با همه ی این چیزها ما خیلی خوشحال بودیم .الان دیگه توی یک مغازه ای کار می کرد که حداقل تلفن داشت و ما می تونستیم راحت تر با هم حرف بزنیم . یاشار هر روز کلی کار می کرد از صبح زود می رفت تا ساعت ۱۰- ۱۱ شب . چون کارشو خوب بلد بود خیلی زود مشتری های زیادی پیدا کرد . به قول خودش اول از ۴-۵ تا سی دی خام و یک بسته ۵۰۰ تایی کاغذ کارشو شروع کرد ولی کم کم ۱۰۰ تا ۱۰۰ تا و ۲۰۰ تا ۲۰۰ تا سی دی خام می خرید و باکس باکس کاغذ . البته چون اجاره مغازه تقریبا زیاد بود پول زیادی براش باقی نمی ماند . اولا هر شب ازش می پرسیدم که چقدر کار کرده کلی ذوق می کردیم . می خواستم بدونم می شه با این کار یک زندگی رو شروع کرد .( آخه ما از اول می دونستیم که نباید روی کمک کسی حساب کنیم .)
توی این گیر و دار ذوق کردن های ما بود که یکی از همسایگان محترم زنگ زد به مامانم . بعد از صحبتش دیدم مامانم سرخ و سفید شده .نگو خانم یک خواستگار برای من بیچاره پیدا کرده . این خواستگاره هم پسر یکی از همکارای بابام بود و شرایطی که داشت از نظر پدر و مادرم خیلی ایده آل بود . من تقریبا موضوع را فهمیده بودم . ولی چون اون موقع وسط امتحانات ترم بود . مامانم صبر کرد تا امتحانام تموم بشه بعد بهم گفت . بابام هم کلی خوشحال بود و می گفت می خواهی بگم بیان صحبت کنند . دیگه واقعا اعصابم خورد خورد بود . به بابام گفتم من اصلا به این زودی ها قصد ازدواج ندارم .( نمی تونستم بگم که من هنوز با یاشارم . یادتونه که گفته بودم دیگه باهاش ارتباطی ندارم ) حالا بابای من که کلا مخالف نامزدی و آشنایی طولانی قبل از ازدواج بود گیر داده بود که اونها می دونند که تو داری درس می خونی فوقش نامزد می کنید تا بعد . خلاصه هر جوری که بود حرف خودمو حالیشون کردم و اجازه ندادم حتی برای یک بار هم بیان . اصلا چه معنی داشت وقتی من یکی رو اینقدر دوست دارم کس دیگه ای بیاد خونمون حتی برای یک بار . این بار به خیر گذشت ولی من دیگه خیلی ترسیده بودم . از اینکه نکنه یه روزی من رو تحت فشارای بیشتر از این قرار بدن . یاشار بیچاره ام که تازه رفته بود سر یک کاری هنوز هم کارش جا نیافتاده بود که بتونه بیاد خواستگاری .
اما خب بالاخره موضوع را به یاشار گفتم . اون هم مجبور شد دوباره با پدر و مادرش صحبت کنه . اون ها هم گفتند حالا صبر کن یکی دو ماه دیگه ببینیم چی می شه . این یکی دو ماه را هر جوری بود صبر کردیم ( و خدا را شکر دیگه خبری از خواستگار و این حرف ها نبود )
اوایل اردیبهشت بود که یاشار پدر و مادرش را راضی کرد که بیان خواستگاری . حالا نوبت من بود که با پدر و مادرم صحبت کنم واقعا که روزهای وحشتناکی بود . راضی کردن مامانم خیلی کار سختی نبود . ولی بابا رو نمی شد به این راحتی ها راضی کرد .
خلاصه با هر سختی ای که بود با بابا حرف زدم . این بار انگار یکم نرم تر شده بود . چشمتون روز بد نبینه هر جارو درست می کردم هنوز یه جای کار می لنگید . بالاخره وسطای اردیبهشت قرار شد که یاشار با پدر و مادرش بیان خواستگاری . اون روز برای من خیلی روز خوبی بود . اما بابا و مامان اخماشون تو هم بود .
یاشار با یک کت و شلوار طوسی خیلی قشنگ و یک کراوات خیلی شیک به همراه یک دسته گل پر از رزهای صورتی با یک جعبه شیرینی به همراه پدر و مادرش آمدند .
یکی دو ساعتی خانواده ها حرف زدند اما همش راجع به درس و دانشگاه ما و چیزهایی غیر از ازدواج ما و زندگی مشترک ما .
وقتی که یاشار و پدر و مادرش رفتند کلی با مامانم دعوا گرفتم که چرا بحث های الکی کردید و وقت و تلف کردید . ( می دونستم چرا چون هیچ کدوم از این دو تا خانواده نمی خواستند که ما با هم ازدواج کنیم حداقل به این زودی ها نمی خواستند ) به مامانم گفتم حالا که اینقدر همش راجع به درس حرف زدید من دیگه درس نمی خونم . رفتم توی اتاقم و در را بستم و یه عالمه گریه کردم . ( دسته گل یاشار هم روی میز اتاقم بود وقتی نگاش می کردم کلی ذوق می کردم )
خلاصه در نهایت قرار بر این شد که این ترم هم تمام بشه تا بعد دوباره با هم صحبت کنند .
...
رسیدیم به اونجا که به همه گفتیم که ما دیگه با هم ارتباطی نداریم ولی ما هر روز همدیگه رو می دیدیم . مگه می شد نبینیم . می مردیم . اما دیگه اون روزها وقتی با هم بودیم شاد نبودیم نگران آینده بودیم اینکه چه چیزی پیش خواهد آمد همیشه تو گلوم پر از بغض بود . فقط دعا می کردم که خدایا یاشارمو ازم نگیر . تنها راه نجاتمان این بود که یاشار یه جوری وارد یک دانشگاهی بشه وگر نه معنیش حداقل ۳-۴ سال جدایی و دوری بود . تا اون موقع هم معلوم نبود دیگه چه بلایی به سر ما اومده . تازه رسیدنمون به هم سخت تر هم می شد چون دیگه اون موقع من نمی دونستم چه جوری باید پدر و مادرم را راضی کنم .
یاشار هر روز از این اداره به اون اداره می رفت و من هم مجبور بودم برم دانشگاه اما چه دانشگاه رفتنی . هر لحظه یاد یاشار دیوونه ام می کرد . ذره ذره ی اون دانشگاه با یاشار خاطره داشتم یاد روزهای اول آشنایی مون یاد سر کلاس نشستن هایی که فقط تو فکر هم بودیم مثلا سر کلاس نشسته بودیم اما حواسمون جای دیگه ای بود . ( هنوز هم وقتی از کنار اون دانشگاه رد می شم نمی دونم خوشحال باشم یا غمگین . هم منو یاد خاطرات قشنگ روزهای آشنایی می اندازه روزهایی که عشقمون داشت کم کم شکل می گرفت. هم یاد دلتنگی های اون روزهای غمبار و آدم های بی رحمش )
خلاصه اینکه روزها تند و تند می گذشتند و هیچ راه نجاتی نبود اما هنوز امیدی بود و همین کافی بود . ترم تمام شد و هیچ خبری از جواب نامه نگاری های یاشار نبود . کم کم آخرای تیر ماه یک نامه ی جدید هم برای یاشار از دانشگاه آمد که به دلیل پایان یافتن اشتغال به تحصیل شما در این دانشگاه ما نامه ی مربوطه را برای نظام وظیفه ارسال کردیم و شما دو ماه فرصت دارید که خودتان را برای رفتن به سربازی معرفی کنید .
دیگه واقعا داشتیم کم کم نا امید می شدیم . هنوز وضعیت انتقال یاشار به یک دانشگاه دیگر روشن نشده بود و باید صبر می کردیم شاید به نتیجه برسیم ولی این نامه دیگه واقعا تمام انرژی مثبت ما را از بین برده بود .
من به همراه خانواده ام قرار بود یک هفته ای به مشهد برویم . دوری از یاشار برایم خیلی سخت بود چون می دونستم توی این یک هفته اصلا نمی توانیم با هم صحبت کنیم و دوری و بی خبری خیلی سخت بود .
من آن سال با دلی پر از غم رفته بودم مشهد . از لحظه ای که وارد شهر مشهد شدیم یک بغض گنده گلومو فشار می داد و اشک توی چشمام جمع می شد . انگار به خدا نزدیکتر شده بودم دلم می خواست زودتر برم توی حرم بشینم و گریه کنم و با خدای خودم صحبت کنم از دوری و دلتنگی براش بگم ازش بخوام که یاشارم و ازم نگیره . وقت هایی که می رفتیم حرم من از همه جدا می شدم و میرفتم یک جای خلوت که تنهایی با خدا حرف بزنم و هر چقدر دلم خواست گریه کنم .
وقتی می رفتیم بازار همش تو فکر یاشار بودم که براش چی سوغاتی ببرم . اون موقع من خیلی پول از بابام نمی گرفتم تازه هر چی هم که پول داشتم همش با یاشار می رفتیم بیرون و پول های هر دوتاییمون تموم تموم می شد . با اون حال برایش یک تسبیح عقیق خریدم خیلی گران نبود اما خوب همه ی پول من همینقدر بود . اون تسبیح را با هزار امید و آرزو خریدم دور تا دور ضریح امام رضا چرخوندم و کلی دعا کردم که خدای مهربون همیشه مواظب یاشار من باشه . ( بماند که یاشار هم همون روز که بهش دادم گمش کرد !!! لابد نمی دونست با چه عشقی براش خریدم چقدر همراهم این ور و اون ور چرخوندمش )
روز آخری که مشهد بودیم گوشی موبایل مامانم و به بهونه ی زنگ زدن به یکی از دوستام ازش گرفتم وقتی رفتیم حرم رفتم یک گوشه دور از همه زنگ زدم خونهی یاشار اینها . گوشی رو خودش بر داشت نمی دونید اون لحظه چقدر زیبا بود انگار همه ی دنیا را بهم داده بودند اون لحظه هیچ چیزی بیشتر از این من را خوشحال نمی کرد . کلی با هم حرف زدیم . یاشار هم منتظر زنگ من بود . گفت چرا زودتر زنگ نزدی ؟ نگرانت شده بودم . از اون روزی که رفتین همش کنار تلفن نشستم تا تو زنگ بزنی .
همون روز آخر کلی با خدا و امام رضا حرف زدم . گفتم خدایا من نمی دونم چه چوری ولی من می خواهم سال دیگه کنار یاشارم باشم . ( هر چند که باورم نمی شد با این اوضاع به هم ریخته آرزوی من برآورده بشه !!! ولی شاید شما هم باور نکنید که سال بعدش دقیقا در همان تاریخ روز عقد من و یاشار بود . برای خودم هم خیلی جالب بود که در عرض یکسال همه چیز کاملا بر عکس شده بود و حالا دیگه ما مال هم شده بودیم
)
از اینجا به بعد داستان دیگه کم کم اوضاع بهتر می شه البته تا حدودی !!!
و بالاخره روزهای مال هم بودنمان آغاز شد . چه زیباست که یک نفر را داشته باشی که فقط و فقط مال تو باشد که بی نهایت دوستش داشته باشی حتی بیشتر از خودت . دیگه از اون روز به بعد همه ی دنیای من یاشار بود همه ی فکر و خیالاتم یاشار بود هر کاری که می کردم یاشار را در کنار خودم احساس می کردم . حالا دیگه من یک همراه داشتم کسی که همه ی رازهای دلم را بهش بگم از لحظه لحظه های روزهام برایش تعریف کنم کنارش بنشینم و از حضورش آرامش بگیرم . اما همه ی عشق این نیست سختی های طاقت فرسایی دارد که اگر امید دیدار نباشد نمی شود تحمل کرد . ما اوایل تقریبا هر روز همدیگر را حداقل در دانشگاه می دیدیم و با هم حرف می زدیم بدترین روزهای هفته پنج شنبه ها و جمعه ها بودند چون دانشگاه پنج شنبه ها تعطیل بود و پدر و مادرم خبر داشتند و من نمی توانستم جایی بروم و جمعه هم که همه خانه بودند . اون وقت ها همه ی آدم ها یک تلفن همراه نداشتند که مال خودشون باشه بتونند اس ام اس بزنند یا هر وقت دلشون خواست به هر جایی زنگ بزنند منم که تا قبل از این هر جا می خواستم زنگ بزنم از مامانم اجازه می گرفتم پس هیچ راهی برای صحبت کردن حتی تلفنی هم نبود و من این دو روز هفته بی خبر از یاشار دیوونه ی دیوونه بودم و یاشار هم بدتر از من . گاهی که همه از خانه بیرون می رفتم با ترس و لرز گوشی را بر می داشتم و به خانه یاشار زنگ می زدم . جالب اینکه یاشار هم همیشه کنار تلفن نشسته بود تا اگر کسی زنگ زد خودش گوشی را بر دارد ( کار دیگه ای از دستمون بر نمی آمد ) کم کم همه تغییر حالات و رفتار من را حس می کردند اما نمی فهمیدند که چی شده دیگه باهاشون جایی نمی رفتم همش توی خونه می موندم .
کم کم توی دانشگاه هم یک عده ای داشتند اذیتمون می کردند . از ارتباط ما با خبر بودند و دنبال راهی برای قطع این رابطه بودند . از دانشجو ها گرفته تا استادها . هر روز یکی اعصابمونو خرد می کرد . من خیلی می ترسیدم از اینکه پدر مادرم از این ارتباط با خبر شوند چون نتیجه اش محدودیت بیشتر من بود . خلاصه این آزار و اذیت ها ادامه داشت تا اینکه یاشار تصمیم گرفت موضوع را به پدر و مادرش بگه شاید راهی پیدا بشه که ما راحت تر بتونیم با هم باشیم .
یک روز یاشار موضوع ارتباط ما را به مادرش گفت و گفت که ما قصد داریم با هم ازدواج کنیم ( حالا فکر کنید یاشار یک پسر ۲۰ ساله که توی فامیل به سر به زیری و آرامی معروف بود یک روز می آید و می گه من می خواهم با دختر مورد علاقه ام ازدواج کنم ) خلاصه چشمتون روز بد نبینه گفتن همانا و داد و شروع شدن داد و فریاد ها همان . مامانش دو روز و دوشب داشت گریه می کرد و می زد تو سرش که پسر ۲۰ ساله ی من زن می خواد .پسری که من براش هزار تا آرزو داشتم . خلاصه بعد از چند روز جنگ و دعوا با یاشار صحت کردند که تو که الان نه کار داری نه خونه و نه ... تو همش ۲ سال دیگه صبر کن هم درست تموم می شه هم ما اون موقع بهت کمک می کنیم اما الان ما هیچ کمکی بهت نمی کنیم . ( چقدر هم بعد از اون ۲ سال کمک کردند !!! واقعا ما شرمنده شدیم !!! )
خلاصه ما هم با هم به این نتیجه رسیدیم که بهتر این ۲ سال را با هر سختی که هست تحمل کنیم و صداشو در نیاریم .
دیگه واقعا حال و حوصله ی درس خواندن نداشتیم . یاشار که از روز اول از این دانشگاه بدش می اومد که دیگه نگو . بعد از چند ترم درس نخواندن و مشروط شدن یک روز صداش کردند و گفتند که دیگه نمی تونی ادامه تحصیل بدی . انگار یک سطل آب یخ ریخته بودند روی ما دو تا . درس نخواندن و ادامه تحصیل دیگه اصلا برامون مهم نبود . مهم این بود که اونوقت یاشار باید می رفت سربازی و این یعنی فاجعه . یعنی اگر شهرستان می افتاد ما دو سال کامل از هم دور می شدیم شاید هم می مردیم .
یاشار به کمک عمویش شروع کرده بود به پیدا کردن راهی برای بیرون آمدن از این دانشگاه و انتقال به یک دانشگاه دیگر اما امیدی نبود . و من داشتم واقعا دیوانه می شدم . اصلا نمی توانستم اشکم را کنترل کنم . هر وقت که همدیگر را می دیدیم فقط گریه می کردم اصلا نمی توانستم باور کنم که باید از یاشارم که همهی زندگیم شده بود دور بشوم . منی که اگر یک روز حتی یک روز ازش بی خبر بودم دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت حالا چه جوری می توانستم قبول کنم که یاشارم را ازم دور کنند .
یادش بخیر اون روزها کتاب معادلات دیفرانسیل یاشار دست من بود و من مثلا می خواستم درس بخوانم . وقتی کتاب را باز می کردم تا دست خط یاشارم را می دیم دیگه اشک امانم نمی داد که بتوانم چیزی بخونم . به زور خودم را کنترل می کردم آخه مامان اینها خانه بودند و نباید می فهمیدند من گریه می کنم . خیلی سخت بود حتی می توانم بگم وحشتناک بود . تمام بدنم می لرزید . قدرت هیچ کاری را نداشتم . فقط دعا می کردم و از خدا کمک می خواستم چون جز اون کسی را نداشتم .
مامانم کم کم یه بوهایی برده بود به خصوص که بعضی از دوستان صمیمی خودم که فکرش هم نمی کردند گاهی به مامانم گزارش می دادند که من امروز سر کلاس نرفتم و ... . وقتی که مامانم مشکل درسی یاشار را فهمید خیلی عصبانی شد آخه مامانم خیلی به درس و تحصیلات اهمیت داد .
مامان قضیه ارتباط من و یاشار را به بابام گفت و روزهای سخت و طاقت فرسای من غیر قابل تحمل شدند . بابا آنقدر عصبانی شده بود که نگو . من کلی باهاش حرف زدم و از یاشار تعریف کردم . بابا هم می گفت من کاری ندارم که آدم خوبی هست یا نه . پسری که هنوز درسش تمام نشده و کار نداره به درد ازدواج نمی خورد . و اینکه همه ی عالم در مورد ازدواجشون با من مشورت می کنند تو که دخترم هستی رفتی خودت یکی را انتخاب کردی . من گفته بودم قبل از اینکه به کسی علاقمند بشین با من مشورت کنین ( آخه مگه آدم از قبل می دونه قراره به کسی علاقمند بشه که بیاد و مشورت کنه !!!! اینم از اون حرفهای بابا بود ها !!!! ) تازه کلی هم منو تهدید کرد که اگر تو ودت تنهایی کسی را انتخاب کنی من خودمو می کشم و از اینجور حرف ها .
حالا هنوز مشکلات قبلی حل نشده یک مشکل به این بزرگی هم اضافه شد . بابا خودش تصمیم گرفت که من ارتباطم را با یاشار به طور کامل قطع کنم و دیگه نبینمش و من هم چاره ای جز گفتن باشه نداشتم . اون روز حالم خیلی بد بود داشتم می مردم و جالب اینکه بابا می گفت اشکالی نداره این حالتت طبیعی است من فقط روی تختم دراز کشیده بودم و بابا هی به من سر می زد و می گفت که خوب می شی .( از یاد آوری اون روزها که بابا اینقدر بی تفاوت فقط به فکر خودش بود متنفرم ) .
یاشار هم چون عمویش پیگیر مشکل دانشگاهش بود مجبور شده بود بگه که دیگه با من ارتباطی ندارد تا شاید راهی برای ادامه تحصیلش و نرفتن به سربازی پیدا بشود .
...
بالاخره پس از چند روز و چند شب فکر و خیال با خودم به این نتیجه رسیدم که منم مثل یاشار دوست دارم که تا همیشه با هم باشیم و وقتی این فکر ها رو می کردم اصلا اطلاعاتی از زندگی واقعی زیر یک سقف و مشکلاتی که ممکن است پیش بیاد نداشتم . صرفا به این فکر می کردم که یاشار را دوست دارم . با معیارهای کلی من مطابقت داره پسر خوبی است مثل خودم مشغول تحصیل است و اینکه از همین الان مشغول کار است و آینده خوبی در انتظار خواهد بود . تصمیم اصلی ما هم بر این بود که بعد از ۴ سال لیسانس تلاش کنیم که وارد دوره فوق لیسانس بشیم و بعد با هم ازدواج کنیم .
روزی که قرار بود با هم بریم بیرون و من هم جوابمو به یاشار بدم صبح زود بیدار شدم و به بهانه ی اینکه دارم می رم دانشگاه رفتم به جایی که با هم قرار گذاشته بودیم . بعد با همدیگه رفتیم به یک پارک . یاشار منتظر جواب من بود و وقتی بهش گفتم که منم دوست دارم تا همیشه با هم باشیم خیلی خوشحال شد و دستمو گرفت و بوسید .
امروز وقت ندارم خیلی زیاد بنویسم . تازه نوشتن هم کار خیلی سختیه .
بالاخره من وارد دانشگاه شدم در رشته ای که خیلی دوستش نداشتم و فقط به خاطر علاقه پدرم به این رشته آن را انتخاب کردم هر چند که در دانشگاه آزاد در رشته مورد علاقه ام قبول شده بودم اما هم به خاطر اینکه به خانواده ام از لحاظ مالی فشاری وارد نشود و هم به خاطر تبلیغات پدرم در مورد این رشته ( ریاضی محض ) و مزایای ورود به دانشگاه دولتی این گزینه را انتخاب کردم و با کلی دلداری به خودم رفتم و در دانشگاه ثبت نام کردم به این امید که شاید با ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر بتوانم به خواسته های خودم برسم . من درس خواندن را خیلی زیاد دوست داشتم و رسیدن به مدارج بالای علمی یکی از بزرگترین آرزوهای من بود که فکر می کردم هرگز چیزی مانع از رسیدن من به این خواسته نخواهد شد با همین امید ها ادامه دادم . وقتی وارد دانشگاه شدم مثل همه ی ترم اولی ها خیلی جو گیر شده بودم . سریع با چند تا از استادها صحبت کردم که پروژه هایی غیر از واحد های درسی داشته باشم مثل ترجمه کردن کتاب های مربوط به رشته خودم یا تحقیق در مورد مساله های مختلف ریاضی . از همون اول شروع کردم با انرژی بسیار زیاد در گروه های علمی مربوط به رشته خودم عضو شدم و در همین بین با یاشار آشنا شدم که اون هم مثل من مشتاق این کارها بود . یاشار هم هم رشته ی من بود اما ما تنها در ۲ تا از واحدها کلاس های مشترکی داشتیم . قبلا گفته بودم که من در تمام طول دوران تحصیلم در دبیرستان هرگز حتی هوس هم نکرده بودم که با پسری صحبت کنم . همیشه فکر می کردم تنها زمانی با پسری ارتباط برقرار خواهم کرد که دوستش داشته باشم و بخواهیم ازدواج کنیم . می خواستم همه ی عشق و علاقه ام را تنها به یک مرد که همسرم هست تقدیم کنم و اون رو هرگز با کس دیگری تقسیم نکرده باشم . مدت ها گذشت و ما کارهای علمی مختلفی را در گروه های علمی دانشگاه انجام می دادیم و من و یاشار همیشه در کل کل بودیم . اون موقع معنی دوست داشتن را شاید اصلا نمی دانستم . خلاصه ارتباط اصلی ما از کل کلی در مورد تعطیلات عید که از کی شروع بشه آغاز شد . تعطیلات عید هم به پایان رسید و ما دوباره همدیگر را دیدیم . کم کم داشتم از یه چیزایی می فهمیدم که انگار یاشار به من علاقه دارد . گاهی که من با پسر های دیگر دانشگاه صحبت می کردم می دیدم که چپ چپ نگاه می کنه یا بعدا میاد و اون ها را آدم های بدی جلوه می ده . هی سعی می کنه سر راه من قرار بگیره و شده یک جمله ای یه سلامی چیزی بگه . اما من همیشه سعی می کردم این ارتباط را جدی نگیرم و حتی سعی کنم خودمو بی تفاوت نشان بدم . تا اینکه بالاخره آقا یاشار یه روز دلو به دریا زد و گفت می شه فلان ساعت فلان جا بیاین کارتون دارم . من هم با تعجب گفتم باشه . باور می کنین اون موقع هنوز معنی دوست شدن با یک پسر و این جور چیزها را نمی دونستم . حتی نمی دونستم من هم یاشار رو دوست دارم یا نه یه حس مبهمی داشتم اما کارهاش برام جالب بود . حساسیتش روی من و کارهام برام خیلی عجیب و جالب بود . خلاصه اون روز یاشار به من گفت که می شه ما با هم دوست باشیم و من فورا بهش جواب دادم نه ! من هرگز با پسری دوست بودم و نمی خواهم هم باشم ! اما اون هم کم نیاورد و گفت نه فقط برای کارهای علمی در دانشگاه . من هم گفتم خوب مگه الان اینطور نیست ؟ خلاصه قرار بر این شد که ما تحقیقات دونفره ای را هم انجام بدیم اما فقط ارتباط ما در دانشگاه باشه . دانشگاه ما هم از اون دانشگاه هایی بود که همه ی دانشجو ها زیر ذره بین بودند و نمی شد دست از پا خطا کرد . امتحانای ترم که تمام شد با آغاز تابستان چون دیگر تعداد زیادی دانشجو در دانشگاه نمانده بود باعث شد ارتباط ما بیشتر و بیشتر بشه . یه جوری ذره ذره به هم عادت می کردیم که نمی فهمیدیم داره چه اتفاقی می افته . دیگه کم کم گاهی دلم براش تنگ می شد و یاشار دلتنگ تر از من . روزهایی که در تابستان به دانشگاه می اومدیم از یک روز در هفته شروع شد و کم کم اضافه شد . روزهای اول فقط در مورد تحقیقمون صحبت می کردیم اما کم کم مدت کمتری به تحقیق و بیشتر برای صحبت های دیگر مثلا در مورد خانواده ها و علایق و مدرسه هایی که درس خوانده بودیم اختصاص می یافت . کم کم کارهایی که یاشار دوست داشت رو من هم دوست داشتم و بالعکس . می دونید ما هر دو خیلی ساده بودیم واقعا بدون هیچ نا خالصی و خالی از بدی بودیم . تابستان داشت تمام می شد و ما هر لحظه به هم وابسته تر می شدیم . یه روز یاشار برایم یه کتاب هدیه آورد و اون روز من بهش گفتم که می دونی ما داریم خیلی به هم وابسته می شیم و این خیلی بده چون قرارمون این نبود . بهش گفتم من دلم نمی خواد اصلا ما اینطور به هم وابسته باشیم که دیگه نتونیم از هم دور باشیم ما دو سه سال دیگه درسمون تموم می شه و هر کدم باید بریم دنبال ادامه زندگیمون و اینکه نمی تونیم تا همیشه با هم باشیم . اون روز یاشار حرفی نزد و فقط نگاهم کرد . یه هفته در تابستان قرار شد که ما به مسافرت بریم اون روز یاشار یه جوری نگاهم کرد و گفت مواظب خودت باش که دلم هری ریخت به روی خودم نیاوردم و رفتم به مسافرت اما تمام مسافرت را به فکر یاشار بودم و کتابشو با خودم برده بودم .
روز انتخاب واحد شد ( قبلا گفتم که جو دانشگاه ما خیلی بد بود و هیچ دختر و پسری حق حرف زدن با هم رو نداشتند .) بعد از انتخاب واحد چون نمی تونستیم با هم صحبت کنیم یاشار با ناراحتی گفت هی بهت می گم بیا بیرون از دانشگاه همدیگرو ببینیم تو نمیای آخرش هردومونو اخراج می کنم . خلاصه منم که دیگه طاقت دیدن ناراحتی یاشارو نداشتم نرم شدم و فرداش با هم یه جایی قرار گذاشتیم با اون که خیلی می ترسیدم اما دیگه اونقدر دوستش داشتم که تحمل ناراحت شدنش رو نداشته باشم . بالاخره با هم تنهای تنهای رفتیم به یک پارک و قدم زدیم و نشستیم و صحبت کردیم اوایل آشنایی مون که با هم بیرون می رفتیم وقتی جایی می نشستیم کیف هامونو می ذاشتیم وسط و خودمون دو طرف نیمکت ها می نشستیم . بار دومی که با هم رفتیم بیرون اوایل مهر ماه بود تازه ترم جدید شروع شده بود و کلاس ها تق و لق بودند .
بعد از اینکه کلی راه رفتیم و قدم زدیم یه جا نشستیم . یاشار گفت یه سوالی ازت بپرسم؟ گفتم بپرس . گفت تو دوست داری ما تا کی با هم باشیم . گفتم تا هر وقت که خدا بخواد دو سه سال دیگه تا درسمون تموم بشه . گفتم تو چطور ؟ گفت من دوست دارم تا همیشه با هم باشیم . یکم نگاهش کردم و گفتم : همینجوری که نمی شه تا همیشه با هم باشیم . همیشه با هم بودن به همین راحتی ها که نیست باید خیلی راجع بهش فکر کنیم . گفت من فکرامو کردم . تو هم می تونی فکر کنی . نمی دونم اون لحظه خوشحال بودم یا نارحت . هم خوشحال بودم و هم بی نهایت نگران . این یعنی اینکه به آینده فکر کن . به یک عمر زندگی و بدون اینکه آمادگی داشته باشی. به ازدواج فکر کن به چیزی که تا به حال در موردش فکر نکردی و حتی نمی دونی از یک زندگی مشترک چه چیزهایی می خواهی و چه معیارهایی داری اون هم زمانی که نمی تونی با کسی مشورت کنی چون قرار بر این نبود که حتی در صورت مثبت بودن جواب من ما به این زودی ها ازدواج کنیم و یا حتی خانواده هامون بویی از این قضایا ببرند چون در اون صورت حتما ما رو از هم جدا می کردند چون برای هردومون زود بود و خانواده هامون این رو نمی پذیرفتند . حالا فکر کنید که چقدر سخته در مورد آینده زندگیت تنهایی فکر کنی . من حتی دوستی هم نداشتم که بتونم باهاش مشورت کنم اون موقع ها مشاوره ها هم اینقدر زیاد نبودند و من اصلا نمی دونستم که چنین جاهایی هم وجود دارد . بالاخره چند روز و چند شب فکر کردم و ذهنم درگیر این قضیه بود . ...
من فرزند اول خانواده هستم . یک برادر و یک خواهر دارم .پدر و مادرم هر دو کارمند بودند و ما یک زندگی کاملا معمولی داشتیم . از وقتی یادم می آید به مهد کودک می رفتم و وقتی وارد دبستان شدم همیشه تنها می رفتم و تنها بر می گشتم و ساعت ها باید منتظر می ماندم تا پدر و مادرم به خانه برگردند . در دوران مدرسه با آنکه مادرم همیشه دیرتر از من به خانه می آمد اما من فقط از مدرسه به خانه و از خانه به مدرسه می رفتم و حتی یک بستنی هم سر راه برای خودم نمی خریدم . همیشه هر کاری را که پدر و مادرم می گفتند انجام می دادم انگار رضایت آنها من را کاملا راضی می کرد و هیچ نظر خاصی نداشتم . درسم هم خوب بود و کاری به کار کسی نداشتم . تمام دوران مدرسه را هم به مدارس دولتی می رفتم و کلا بچه ی کم توقعی بودم . تا اینکه بالاخره کنکور دادم و دانشگاه قبول شدم . آن زمان هم رشته خاصی را در نظر نداشتم و بیشتر پدرم برایم انتخاب رشته کرد . وقتی وارد دانشگاه شدم تازه انگار وارد یک دنیای جدید شدم و احساس کردم که دیگه باید برای خودم زندگی کنم و از اینجا بود که ماجراهای اصلی زندگی من و آشنایی ام با یاشار شروع شد .
سلام به همه دوستان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان
من یلدا هستم . با خوندن وبلاگ های بعضی از دوستان مثل صمیم خانم و برفین جان تصمیم گرفتم من هم خاطرات گذشته و خاطرات روزانه زندگی خودم و یاشار را که همسرم هست و بی نهایت دوستش دارم براتون بنویسم .
برای شروع از خودم و یاشار می گم :
من ۲۸ سالمه ۵ ساله که من و یاشار با هم ازدواج کردیم . یاشار هم ۲۸ سالشه تقریبا ۶ ماه از من بزرگتره ( یعنی من هنوز ۲۸ سالم نشده ) . از نی نی هم فعلا خبری نیست .
ما زمانی که در یک دانشگاه درس می خوندیم با هم آشنا شدیم و به زور خانواده هامون رو راضی کردیم تا اجازه بدن ما با هم ازدواج کنیم . قبل از اینکه به خانواده هامون بگیم تقریبا ۳ سال با هم آشنا بودیم . بیرون می رفتیم و از کلاس های دانشگاه جیم می زدیم تا بیشتر با هم باشیم . ما از ترم اول دومی که وارد دانشگاه شدیم یه جورایی به هم علاقمند شدیم اما مدتی طول کشید تا با هم صحبت کنیم و ذره ذره علاقه مون بیشتر و بیشتر شد . با همه ی سختی هایی که از روز اول آشنایی مون تا حالا داشتیم اما روز به روز عشقمون به هم بیشتر و بیشتر شده ( می گن آدم ها توی سختی همدیگرو بیشتر می شناسن ) از روز اولی که خونواده هامون فهمیدن که ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم نه تنها کمکی نکردن که تا همین لحظه از خداشون هم هست که ما در سخت ترین شرایط زندگی کنیم تا به قول خودشون بفهمیم که زندگی فقط عشق و علاقه نیست !!! از مراسم عقد و خرید هاش گرفته تا عروسی و گرفتن خونه هیچ کدوم و به خصوص خونواده ی یاشار اصلا به روی مبارکشون نیاوردن که بابا بچه مون داره عروسی می کنه یه کمکی بهش بکنیم . برای ما هم اصلا مهم نیست وقتی خدا چیزی رو بخواد آدم ها که نمی توانند خرابش کنند .
این روزها اما تازه کم کم داره زندگیمون جونی می گیره . دوست دارین از اولین روزهای آشناییمون براتون بگم یا از اولین روزهای زندگی مشترکمون با دست های خالی و بی کمک ؟